دوست کوچولو

امروز بابا دوست کوچولوم رو برد باغ پرندگان..

نمی‌دونستم قراره امروز از پیشم بره..‌ اگه می‌دونستم دیروز بیشتر باهاش بازی می‌کردم

وقتی هنوز کوچیک بود و بدجوری مریض شده بود، رفتم بغلش کردم و سرش رو ناز کردم، ازش خواهش کردم پیشم بمونه و زود خوب بشه ... و خوب شد، خیلی زود دوباره سرحال شد 🥺

مطمئنم تا ابد یادش میفتم و دلتنگش میشم

الان حتی نگاه کردن به اسباب‌بازی‌هاش هم اشکم رو در میاره..

حتما از اینکه رهاش کردم ناراحته.. از وقتی کوچیک بود کنار من بود و حالا باید بره توی یه محیط جدید و یه دنیای جدید

گرچه مطمئنم اونجا خیلی بیشتر از من مراقبش هستن ولی..

اونم حتما دلتنگ خونه‌ی بچگی‌هاش میشه

امیدوارم خوب باشه و خوب بمونه

هیچ پرنده یا حیوون دیگه‌ای، هیچوقت نمی‌تونه جای اون رو توی قلبم پر کنه، تا ابد دوستش خواهم داشت🤍

کاش میشد بهش بگم

"ممنونم که اون شب رو تحمل کردی و زنده موندی، ممنونم که بهترین دوست من شدی، ممنونم که بهم اعتماد کردی 💛"

🍀 یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ 🍀 15:13 🍀 ♡ 🍀 🍀

آخر راه

و شب آخرین امتحان

:)

همه‌ی شب امتحان‌های این چهار سال گذشته رو مرور کردم

و باز هم به خودم افتخار کردم

هرطوری که بود کم نیاوردم و همیشه بهترین نتیجه رو گرفتم

و حالا تا پایان این مسیر... فقط چند ساعت باقی مونده..

🍀 سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ 🍀 21:4 🍀 ♡ 🍀 🍀

زمان

مثلا یه چند روز برگردم به تابستون کلاس پنجم به شیشم

ظهرها مامان باهام زبان کار کنه

بعدظهرها که مامان میره سرکار، برای خودم شکلات رو توی شیر گرم آب کنم، برم بشینم جلوی برنامه عمو پورنگ

عصر بعد از اینکه قهرمانان تنیس رو دیدم، بزنم شبکه نسیم چون داره سریال مورد علاقه مامان یعنی میوه ممنوعه رو پخش می‌کنه و مامان دوست داره از سرکار که میاد بشینه و تماشاش کنه

بابا از سفر بیاد و از اون خونه‌های اسباب‌بازی که خیلی دوست دارم برامون خریده باشه

آخرهفته‌ها، عصرها بریم پارک با بابا بدمینتون بازی کنیم، شب هم سه تایی بریم پیتزا بخوریم و بعدش پیاده روی کنیم که هضم بشه ^^

‌

خیلی دلم تنگ شده.. برای همه چی

🍀 دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۵ 🍀 22:38 🍀 ♡ 🍀 🍀

میان‌بر

داشتم برای امتحان فردا می‌خوندم که یهویی یادم افتاد امتحان فردا رو که بدم، فقط یه امتحان میمونه و بعدش..

کارشناسی تموم میشه :)

به همین زودی؟ اینطوری؟

آخرین بار که همکلاسی‌ها و دوست‌هام رو دیدم هفته اول دی بود

کی فکرش رو می‌کرد انقدر از هم دور می‌شیم..

کی فکرش رو می‌کرد کارشناسی اینطوری تموم میشه..

ولی حداقل این سال آخر، اون چند ماه اول ترم ۷، روزهای واقعا خوبی رو گذروندم

هرچند که از دی ماه به بعد دیگه هیچ چیز خوب پیش نرفت

اهدافی که برای بعد از کارشناسی داشتم..فقط دورتر و دورتر شدن

دوست‌های خوبم رو بخاطر اختلاف عقایدمون از دست دادم

و خیلی چیزهای دیگه

و در نهایت هم.. مریض شدن رزا

واقعا این‌همه اتفاق اونم فقط توی چند ماه.. باورش برای خودم هم سخته..

بین همه‌ی این اتفاق‌های عجیب، نتیجه‌ی استعداد درخشان و قبول شدن ارشد رشته‌ای که می‌خواستم، از معدود اتفاق‌هایی بود که خوشحالم کرد..

سعی کردم از این حقیقت که فعلا نمی‌تونم به اهدافی که برای ارشد داشتم برسم، فرار‌ کنم.. ولی تا ابد که نمیشه فرار کرد

پس تصمیم گرفتم به چشم یه مسیر تازه بهش نگاه کنم

کی می‌دونه.. شاید این مسیر حدید، میان‌بری باشه به اون مقصدی که می‌‌خواستم بهش برسم 🍀

🍀 یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ 🍀 18:22 🍀 ♡ 🍀 🍀

بابا ✨️

بابا سر ناهار کلی ازم تعریف کرد

به مامان گفت یه تار موی دخترم رو با دنیا عوض نمی‌کنم

کلی از اين حرفای اين مدلی زد

گوگولی 🥺💛

بابا واقعا یکی از گوگولی‌ترین و مهربون‌ترین آدم‌‌های دنیاست، هر چند وقت یه بار اینو بهم ثابت می‌کنه

🍀 یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ 🍀 15:10 🍀 ♡ 🍀 🍀

جنوب

بچه‌های جنوب از ته قلبم دعا می‌کنم حالتون خوب باشه و خوب بمونه

مراقب خودتون و خانواده‌هاتون باشین

🍀 جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ 🍀 1:7 🍀 ♡ 🍀 🍀

متاسفانه برای اولین‌بار توی زندگیم رفتم توی فاز افسردگی..

چه اولین‌بارهای جالبی داره توی ۲۲ سالگی برام اتفاق میفته :)

اصلا من همون آدمم؟ منی که به ندرت گریه می‌کردم، دقیقا یک ماهه که هرروز چندین بار گریه‌ام می‌گیره

انگار همه دلخوری‌هام و همه چیزایی که تا حالا تحملشون کرده بودم بالاخره تصمیم‌ گرفتن خودشون رو نشون بدن

حتی سفارش دادن چیزی که مدت‌ها بود می‌خواستمش و انتظار برای رسیدن بسته‌ام هم خوشحالم نکرد

دیگه انگیزه‌ای برای رسیدن به هدف‌ها و آرزوهام ندارم برای همین هرروز رو با هیچ‌کاری نکردن می‌گذرونم

تا چند وقت پیش فکر می‌کردم هرروز که می‌گذره به هدفم نزدیک‌تر میشم ولی اینطور نبود..

اتفاقا هرچی گذشت، دورتر و دورتر و دورتر شدم..

برای اولین بار زندگی داره خسته‌ام می‌کنه.. احساس می‌کنم دیگه نمی‌تونم تحمل کنم..

🍀 پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۵ 🍀 23:38 🍀 ♡ 🍀 🍀

پشت بوم

مامان داره سبزی پاک می‌کنه

بوی سبزی‌ای که توی خونه پیچیده، باعث میشه احساس کنم مامان‌جونی نشسته توی هال و داره سبزی‌ها رو پاک می‌کنه

همیشه موقع سبزی پاک کردن کلی با همه شوخی می‌کرد و می‌خندید

دلم براش تنگ شده.. خیلی خیلی زیاد

دلم میخواد برم محکم بغلش کنم، بشینم سر سفره غذاهای خوشمزه‌اش رو بخورم.. بعدظهرها زیر آفتاب بشینیم کیک و چایی بخوریم

دلم برای همه اون لحظه‌ها تنگ شده

فکر می‌کردم تا ابد، همه‌ی تابستون‌های زندگیم قراره همونقدر خوب و قشنگ باشه

🍀 جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ 🍀 20:58 🍀 ♡ 🍀 🍀

فاینالی

به دنبال این پست و این یکی

بالاخره ارشد استعداد درخشان توی این رشته قبول شدم :)

هدفم از اون همه تلاش، رسیدن به این نقطه نبود

ولی به چشم "فرصتی برای بهتر شدن" بهش نگاه می‌کنم و خوشحالم

🍀 دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ 🍀 16:40 🍀 ♡ 🍀 🍀

(غر)

درواقع اومده بودم یه مقدار غر بزنم که یهو چشمم به یکی از نظرات خورد و یه پست کامل به‌عنوان جواب نوشتم😅

از روزهای اخیر بخوام بگم

- حال روحی رزا خیلی بهتره، خیلی خوشحالم

- دوباره رفتم دکتر و معلوم شد حال جسمی خودم همچنان چندان جالب نیست ولییی، بهتر خواهم شد پس مشکلی نیست

- یهویی دلم موی کوتاه خواست، یه مدل خیلی خوشگل انتخاب کردم و رفتم ولی در نهایت برام پیکسی کوتاه کرد :))) در حالی که مدلی که نشونش دادم هیچ شباهتی به مدل‌ پیکسی نداشت، دو روز از این قضیه ناراحت بودم، اینطوری بودم که خب هیچی دیگه، کل دهه ۲۰ سالگیم باید منتظر بمونم اینا بلند بشن🥲😂 ولی خب الان حدود یک هفته گذشته، کمی بهش عادت کردم... تنوعه به هر حال

- المپیاد، المپیاد، المپیاد... باعث شده یه جوری استرس بگیرم که نه می‌تونم براش درس بخونم، نه می‌تونم به کارهای دیگه‌‌ام برسم

‌‌

☆ این وسط هم این رو بگم که پریشب مامان و بابا رو بردم بیرون (با هزینه خودم😁) براشون بستنی‌ای که خیلی دوست داشتن گرفتم، بعدش هم چیپس پیتزا که هممون دوست داریم گرفتم و رفتیم توی پارک خوردیم... حس خیلی خوبی داشت و خوش گذشت 🥹🩷

🍀 پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ 🍀 20:12 🍀 ♡ 🍀 🍀