انتخاب واحد

طبق رسم هر سال، اون دفترچه‌ای که قبلا نکته‌های کنکور رو توش می‌نوشتم رو آوردم، از وقتی رفتم دانشگاه برنامه انتخاب واحد هر ترم رو آخر همون دفترچه نوشتم

و حالا بالاخره رسیدم به آخرین انتخاب واحد

هنوزم مثل ترم ۲ بخاطرش استرس دارم، سر برداشتن درس‌ها و ساعت‌ها گیج می‌شم و این سری حتی استرسش بیشتره چون می‌دونم دیگه ترم بعدی در کار نیست ولی

اشکالی نداره، همین احساس اضطراب الان رو دوست دارم، می‌دونم قراره تبدیل به خاطره‌ای بشه که همیشه دلتنگش می‌شم

انتخاب واحد‌های سال اول و دوم رو توی خونه مامان‌بزرگ انحام دادم، روزهای انتخاب واحد همزمان با مامان‌جونی از خواب بیدار می‌شدم و از این بابت کلی ذوق می‌کردم.. گرمی اون روز‌ها رو هنوزم احساس می‌کنم...

ولی هنوزم باورم نشده، واقعا رسیدم به آخرش؟ همه اون درسایی که انقدر براشون ذوق داشتم، درسایی که از استادش می‌ترسیدم و نمی‌خواستم باهاشون رو به رو بشم، همشون تموم شدن؟

"ز" همیشه از انتخاب واحد غر می‌زد، از اینکه به آخرای کارشناسی نزدیک می‌شد خوشحال بود و در نهایت هرطوری که بود ۷ ترمه درسش رو تموم کرد

ولی من، ته دلم میگه بیا این ترم همه واحد‌ها رو بر نداریم، بیا ۹ ترمه بشیم.. من هنوز آمادگی خداحافظی با این همه خاطره رو ندارم

دانشگاه تبدیل به خونه دومم شده و دوست‌هام خانواده‌ی من توی اون خونه هستن

می‌دونم اگه بخوام اینجا بمونم می‌تونم بمونم.. ولی قرار نیست بخاطر این دل‌بستگی بیخیال هدف‌های بزرگ‌ترم بشم

فقط دلم می‌خواست، زمان یکم کند تر می‌گذشت، کارشناسی دیرتر تموم می‌شد.. دیر تر بزرگ می‌شدیم...

🍀 شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 21:36 🍀 ♡ 🍀 🍀

دفتر خاطرات

دفتر خاطراتی که مامان برای جشن تکلیف بهم داده بود رو بعد از ۸ سال دوباره خوندم..

خاطرات دریای ۹ تا ۱۲ ساله اونجا نوشته شده بود..

خوندنش مثل این بود که انگار داشتم با خود ۹ تا ۱۲ساله‌ام حرف می‌زدم، حرف‌هاش رو تایید می‌کردم، باهاش می‌خندیدم و ناراحت می‌شدم

واقعا ۸ سال از اون زمان می‌گذره...

خیلی سخت می‌تونستم به یاد بیارم که قبل از اتفاق ۸ سال پیش، چه جور آدمی بودم

شاید اینو قبلا هم اینجا نوشته باشم..

همیشه کنجکاو بودم اگه اون اتفاق نیفتاده بود، من چطور بزرگ می‌شدم؟ به چه آدمی تبدیل می‌شدم؟ الان کجا بودم؟

خوشحال بودم؟ آره... معلومه که خوشحال بودم

۸ سال پیش، دریای ۱۳ ساله مجبور شد یک شبه بزرگ بشه

یاد گرفت جلوی اشک‌هاش رو بگیره و برای اینکه مامان و بابا و اعضای خانواده‌ش غصه نخورن، حتی یه ذره هم ضعف نشون نده

ولی اگه اون اتفاق نمیفتاد چی؟ اگه فقط زندگیمون همونطوری ادامه پیدا کرده بود چی؟

حداقلش

خوشحالم که مامان اون دفتر خاطرات رو بهم هدیه داد، خوشحالم که به زبون خودم و با صداقت کامل، اون خاطره‌ها رو نوشتم

الان که دوباره خوندمشون، تا حدودی فهمیدم چه آدمی بودم و می‌خواستم به کجا برسم..

توی ۹ سالگی، نوشته بودم "شغلِ ... هیجان‌ترین شغل دنیاست، حیف که من نمی‌تونم این شغل رو داشته باشم"

و باورم نمی‌شد، من حتی توی ۹ سالگی هم به این شغل فکر می‌کردم؟

ولی الان می‌تونم به دریای ۹ ساله بگم: کی گفته نمی‌تونی این شغل رو داشته باشی؟ بهت قول میدم تو رو به این شغل و به همه آرزوها و هدف‌های قشنگ دیگه‌ت برسونم 🫂🤍

🍀 شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 1:57 🍀 ♡ 🍀 🍀

چهل

چند روز پیش اینو یه جایی خوندم: "همه‌ی ما کشته شدیم، فقط اونایی که قلب بزرگ‌‌تری داشتن الان زیر خاکن و ما روی خاک باقی‌موندیم"

کم کم داریم به چهل روز می‌رسیم

نزدیک چهل روز از رفتنتون می‌گذره

و من تمام این مدت، درست مثل زمانی که مادربزرگم رو از دست داده بودم... یا نه، حتی بیشتر از اون موقع... براتون اشک ریختم ولی نمی‌دونم اصلا اجازه دارم بخاطر شما گریه کنم؟

انگار بعد از گذشت بیشتر از یک ماه، مغزم هنوز نتونسته این فاجعه رو هضم کنه

اون صداهایی که اون شب شنیدم، فکر کردم فقط برای ترسوندن مردمه ولی نه... با هر کدوم از اون صداها، یکی از شماها راهی آسمون می‌شدین..

خیلی چیزا توی ذهنم هست ولی نمی‌دونم چرا نمی‌تونم درموردش چیزی بگم یا بنویسم...

بعد از این اتفاق، مطمئنم هرگز نمی‌تونم مثل قبل زندگی کنم... هیچکس نمی‌تونه..

بالاخره یه روز می‌رسه که ما هم اون نور رو ببینیم ولی چه فایده... اون موقع دیگه شما توی این دنیا نیستین

🍀 پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 22:51 🍀 ♡ 🍀 🍀

ترم ۷

یکشنبه، آخرین امتحان ترم ۷ رو دادیم و این ترم طولانی و عجیب غریب بالاخره تموم شد

ترم ۵ واقعا بهم خوش گذشت، فکر می‌کردم ترم ۷ هم قراره همونقدر خوب باشه ولی خب.. نبود :)

می‌تونم بگم سرنوشت‌ساز‌ترین ترم دانشگاه بود... آره، بیشتر از صد تصمیم مختلف گرفتم و تونستم در نهایت ذهنم رو سر و سامون بدم و یه مسیر برای خودم مشخص کنم (سخت‌ترین مسیر رو انتخاب کردم :>>)

دوستایی که این ترم باهاشون وقت می‌گذروندم به‌‌دنبال وقایع اخیر ذات واقعیشون رو نشون دادن و عمیقا ازشون‌ ناامید شدم، سر این موضوع چندین روز واقعا ناراحت بودم و غصه خوردم... هنوزم باورم نشده کسایی که امید داشتم قراره دوستای خوب من باقی بمونن، همچین آدمایی بودن.. اشکالی نداره به هر حال حداقلش خوشحالم که قبل از اینکه دیر بشه این چیزا رو فهمیدم

دیگه... درمورد این ترم، انقدر اتفاقای جورواجور افتاد که نمی‌دونم از چی بنویسم

ولی در نهایت، مثل پایان ترم ۵ و ترم ۳، همون احساس افتخار به خودم رو دارم، من از سختی‌های این ترم هم با موفقیت رد شدم

خیلی چیزا یاد گرفتم، خاطره‌های خوب و بد زیادی ساخته شد

و امسال، آخرین پاییز و زمستونی بود که توی این دانشگاه می‌گذروندم... دیگه قرار نیست تعطیلی بین ترم زمستونی داشته باشیم... تعطیلی‌های آلودگی‌ هوا، سرمای مسیر دانشگاه، وقتی شب‌ها از دانشگاه برمی‌گشتم، اون منظره‌های پاییزی فوق‌العاده.. این ترم همشون رو برای آخرین بار تجربه کردم، سعی کردم همه‌شون رو به‌خاطر بسپرم.. قشنگ‌ترین پاییز‌ و زمستون‌های زندگی من توی همین چهار سال و توی این دانشگاه ساخته شدن 🩷

🍀 پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 15:3 🍀 ♡ 🍀 🍀

دوازدهم

داشتم وویس یکی‌ از درس‌های دانشگاه رو گوش می‌دادم، پلی لیستم روی پخش تصادفی بود و به محض اینکه وویس تموم شد آهنگ A little braver پلی شد..

آهنگ سریال uncontrollably fond..

فهمیدم چقدر لازم داشتم این آهنگ رو بشنوم ولی کاملا فراموشش کرده بودم

کلاس دوازدهم وقتی کنکور داشتم، این سریال رو دیدم و عاشق این آهنگش شدم

گوش دادن بهش من رو یاد اون موقع میندازه، من واقعا به دریای اون موقع افتخار می‌کنم

امیدوارم سال‌های بعدی، وقتی آهنگ‌های این سال‌‌ها دوباره به گوشم خوردن، به دریای ۲۱ ساله هم افتخار کنم

راستی گفتم دریای ۲۱ ساله..

دریا خانوم، می‌بینی؟ چیزی تا ۲۲ سالگیت نمونده‌ها

آره به همین زودی دارم ۲۲ ساله می‌شم

تا ۱۵ سالگی همیشه به خدا می‌گفتم خدایا نذار من تا ۱۶ سالگی زنده باشم، واقعا از این سن بدم میاد😂 و خب از خدا ممنونم که به حرفم گوش نکرد 😌

و بعله، مدت زیادی از ۱۶ سالگیم می‌گذره

حتی ۱۸ رو هم رد کردم

حتی ۲۰ رو هم..

وای چرا انقدر سریع می‌گذره

کاش یکم آروم‌تر پیش می‌رفت،‌ می‌فهمیدم چی به چیه🥲

🍀 سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 23:59 🍀 ♡ 🍀 🍀

روز امتحان

امروز خوش گذشت :)

نمره امتحان برخلاف تصورم، بسیار بسیار خوب شد

زمان زیادی رو کنار خانواده گذروندم

و مهم‌تر از همه، لازم نبود سر کار برم، کلاس فردا رو هم کنسل کردم، چهارشنبه هم که تعطیله پسس بسیار خوشحالم :))

🍀 دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 21:56 🍀 ♡ 🍀 🍀

خسته

از حقوق کمی که می‌‌گیرم، فقط یکمش رو به‌عنوان‌ پول تو جیبی برای خودم نگه می‌دارم و بقیه‌اش رو برای خریدن چیزایی که مامان و بابا لازم دارن (ولی ترجیح میدن فعلا چیزی نخرن) خرج می‌کنم..

از چند ماه پیش کم کم پولام رو پس انداز کردم که برای اولین بار توی عمرم، موقع تولدم که چند ماه دیگه‌ست، یه تولد کوچولو برای خودم بگیرم و دوستام رو دعوت کنم اون کافه‌ای که خیلی دوستش دارم

ولی برای یکی از کارای مربوط به دانشگاه، الان بهم پیام داد که هزینه رو واریز نکردم زودتر واریز کنم..

بابا قبلا گفته بود هزینه‌اش رو میده و منم خیالم راحت بود

ولی الان گفت نمی‌تونه..

و حالا من باید اون پولی که ذره ذره پس‌انداز کنم رو هم خرج کنم

و اینطوری... آخرین فرصت تولد گرفتن با دوستام رو هم از دست میدم... می‌دونم! توی این اوضاع خیلی مسخره‌ست که از اینکه نمی‌تونم تولد بگیرم و کلا از این چیزای این مدلی ناراحت باشم.. ولی ته دلم به خودم حق میدم

دریا از وقتی ۵ سالش بود و دوستاش توی مهد تولد می‌گرفتن تا همین الان همیشه دلش میخواسته برای یک بار هم که شده یه تولد با دوستاش بگیره.. و امسال سال آخر دانشگاهه، من دیگه هرگز دوستام رو نخواهم دید (هیچکدومشون باهام همشهری نیستن) پس امسال آخرین فرصت بود.. من از پارسال کلی بهش فکر کردم و براش برنامه ریختم

شاید کلا بخاطر این بحث تولد نیست... شاید علت دلخور بودنم یه چیز دیگه‌ست..

من تقصیری نداشتم... من هیچوقت از مامان و بابا هیچ پولی نخواستم.. یک سال و نیمه که هممه‌ی خرج‌هام با پول و حقوق خودم بوده

ولی در نهایت به بقیه دوستام حسودیم میشه

سه تا از بچه‌ها، چند روز پیش مقاله‌شون توی یه ژورنال بین‌المللی چاپ شد.. چرا؟ چون پول داشتن و تونستن توی اون دوره مقاله‌نویسی شرکت کنن

بچه‌ها تونستن دوره‌های کارآموزی‌ مختلف رو برن، توی رشته‌هایی که من عاشقشونم.. ولی من نمی‌تونم از پس هزینه‌ی ثبت‌نامش بر بیام

با شور و اشتیاق برای آیلتس ثبت‌نام می‌کنن و زبان می‌خونن ولی من...

منم می‌تونم خیلی از این کار‌ها رو بکنم.. مطمئنم توی نوشتن مقاله و کارآموزی، کارم از خیلی‌هاشون بهتره

می‌دونم بقیه بچه‌ها هم چقدر زحمت می‌کشن ولی حداقل پشتشون به حمایت مالی خانواده‌هاشون گرمه

من که بیخیال نمیشم.. ولی مسیر من خیلی سخت‌تر و پیچیده‌تر از اطرافیانم

ولی آخرشم ذهنم به این سمت میره که... اصلا من آینده‌ای دارم؟ بر فرض که توی این رشته بهترین باشم.. به اونجایی که می‌خوام می‌رسم؟ شاید اشتباه اومدم.. شاید باید از اول این حقیقت رو می‌پذیرفتم و می‌رفتم دانشگاه فرهنگیان.. اون‌موقع حداقل آینده و حقوقم مشخص بود.. نگران اینکه در نهایت همه زحماتم هدر بره نبودم...

من واقعا تلاش کردم... خیلی خیلی خیلی بیشتر از خیلی از دوستام.. ولی چرا مسیر زندگیم انقدر سخت و پیچیده‌ست...

خسته‌م... خسته...

🍀 شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 23:11 🍀 ♡ 🍀 🍀

تنها

همیشه خودمو سرزنش می‌کردم که چرا وقتی از کسی یا چیزی ناراحت می‌شم به زبون نمیارم.. فکر می‌کردم همه وقتایی که به مرور زمان نسبت به دوست‌هام سرد شدم و ازشون ناامید شدم، علتش همین بوده که ناراحتی‌ها رو به زبون نیاوردم

برای همین برای اولین بار، ناراحت بودنم رو به زبون آوردم، چون سر چیزی بود که دیدم هیچ جوره نمی‌تونم نسبت بهش بی‌تفاوت باشم

خیلی محترمانه گفتم، چندین بار بهش گفتم قصدم ناراحت کردنش نیست، فقط حس کردم لازمه گفته بشه

اونم گفت می‌فهمم، خوب شد که گفتی و..

ولی در نهایت، بعد از اون کاملا نسبت بهم بی‌تفاوت شده، نمی‌دونم شاید انتظار اینو نداشت که یه روزی نظر من با نظر اون کاملا متفاوت باشه

اختلاف سنیمون سه ساله ولی نمی‌دونم چرا فکر می‌کرد خیلی خیلی ازم بزرگ‌تره و تو هر موردی می‌تونه نصیحتم کنه و نظر‌هایی که میده حتما درستن

می‌دونم هیچوقت فکرشو نمی‌کرد یه روزی باهاش مخالف باشم

و در نهایت بهش گفتم چقدر دوستش دارم، دوست دارم تا ابد باهاش دوست بمونم و این اختلاف نظر به این معنی نیست که نمی‌تونیم باهم دوست باشیم..

ولی با واکنشی که بعدش ازش دیدم...

نمی‌دونم شاید بهتره به همون حالت قبل برگردم، ناراحتی‌ها رو به زبون نیارم

حداقل اینطوری دوست‌هام رو دیرتر از دست میدم..

🍀 چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 21:54 🍀 ♡ 🍀 🍀

اگه این زندگی باشه

یه حسی دارم این روزا

شاید مردم حواسم نیست

- اگه این زندگی باشه - احسان خواجه امیری -

🍀 سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 1:52 🍀 ♡ 🍀 🍀