(غر)

درواقع اومده بودم یه مقدار غر بزنم که یهو چشمم به یکی از نظرات خورد و یه پست کامل به‌عنوان جواب نوشتم😅

از روزهای اخیر بخوام بگم

- حال روحی رزا خیلی بهتره، خیلی خوشحالم

- دوباره رفتم دکتر و معلوم شد حال جسمی خودم همچنان چندان جالب نیست ولییی، بهتر خواهم شد پس مشکلی نیست

- یهویی دلم موی کوتاه خواست، یه مدل خیلی خوشگل انتخاب کردم و رفتم ولی در نهایت برام پیکسی کوتاه کرد :))) در حالی که مدلی که نشونش دادم هیچ شباهتی به مدل‌ پیکسی نداشت، دو روز از این قضیه ناراحت بودم، اینطوری بودم که خب هیچی دیگه، کل دهه ۲۰ سالگیم باید منتظر بمونم اینا بلند بشن🥲😂 ولی خب الان حدود یک هفته گذشته، کمی بهش عادت کردم... تنوعه به هر حال

- المپیاد، المپیاد، المپیاد... باعث شده یه جوری استرس بگیرم که نه می‌تونم براش درس بخونم، نه می‌تونم به کارهای دیگه‌‌ام برسم

‌‌

☆ این وسط هم این رو بگم که پریشب مامان و بابا رو بردم بیرون (با هزینه خودم😁) براشون بستنی‌ای که خیلی دوست داشتن گرفتم، بعدش هم چیپس پیتزا که هممون دوست داریم گرفتم و رفتیم توی پارک خوردیم... حس خیلی خوبی داشت و خوش گذشت 🥹🩷

🍀 پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ 🍀 20:12 🍀 ♡ 🍀 🍀

ارزشش رو داره

یکی از نظرها این بود:

"بنظرت زندگی ارزشش رو داره؟ دلم می‌خواد جواب شما که تجربه‌های سختی داشتی رو بدونم."

فکر کردم شاید بهتر باشه توی یه پست جدا، جواب این نظر رو بدم

ارزشش رو داره

واقعا واقعا داره

رزا قبل از اینکه مریض بشه، به شوخی یا جدی (نمی‌دونم) می‌گفت "وای فکر کن اگه دو برابر این مدتی که زندگی کردیم زندگی کنیم، تازه ۴۰ سالمون میشه... من که حالش رو ندارم"

یا زمستون امسال به‌دنبال اتفاقاتی که افتاد... می‌گفت "برای من که مهم نیست، فوقش می‌میرم دیگه"

ولی الان.. علت ناراحتیش چیه؟ اینکه می‌خواد زنده باشه و زندگی کنه... مهم نیست چقدر سخت باشه، مهم نیست اگه زندگیش نسبت به قبل بهتر بشه یا بدتر، فقط هنوزم می‌خواد زندگی کنه

و درمورد خودم.. نمی‌دونم چرا حتی اینجا هم گفتن این حرف‌ها برام راحت نیست ولی..

یه زمانی بود که خیلی از دکتر‌ها و اطرافیانم فکر می‌کردن قرار نیست مدت زیادی زنده بمونم... از اون موقع سه چهار سال می‌گذره و من هنوز هم معتقدم بخاطر اراده و تلاش خودم تونستم بمونم

این رو می‌دونم که وقتی رفتم توی اتاق عمل، خیلی‌ها (یا شاید همه) فکر می‌کردن دیگه قرار نیست برگردم.. و بعد از عمل، باور نمی‌کردن که بتونم بیدار بشم

ولی خودم بودم که با همه وجودم جنگیدم

خودم خودم رو نجات دادم چون هنوز هم می‌خواستم هرطوری شده، زندگی کنم

به هر حال به‌نظرم این بیماری، باعث شد توی زندگیم درگیر افسردگی و مسائل روحی نشم..

درسته، هر از چند گاهی میام اینجا از چیزای جورواجور غر می‌زنم 😁

من هم یه دختر ۲۲ ساله‌ هستم که مثل اکثر هم‌سن و سال‌هام، نگران مشکلات مالی، آینده و وضع خانواده‌‌‌ام هستم

ولی هیچوقت اجازه ندادم این نگرانی‌ها من رو به مرز افسردگی برسونن، چون همین ناراحتی‌ها و نگرانی‌ها نشون میدن هنوز زنده هستم و زندگی ‌می‌کنم

و تا وقتی هنوز دارم توی این دنیا زندگی می‌کنم، فرصت این رو دارم که

از مسیر دانشگاه لذت ببرم

با دوست‌های کمی که برام موندن... حرف بزنم و بیرون برم

غذاهای مامان رو بخورم و با بابا بیرون برم

کتاب بخونم و فیلم ببینم

از بودن کنار آدم‌هایی که دوستشون دارم لذت ببرم

و در نهایت برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم

یه جورایی

So many adventures couldn't happen today

So many songs we forgot to play

So many dreams swinging out of the blue

We'll let 'em come true

زندگی همیشه ارزشش رو داره ؛) بخاطر همه آدم‌ها و چیزهایی که دوستمون دارن و دوستشون داریم 🍀

🍀 پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ 🍀 20:4 🍀 ♡ 🍀 🍀

فصل ۱

دقیق یک سال و نیم پیش تصمیم گرفتم این کار رو شروع کنم

و همون موقع شروع کردم... تا یه جاهایی پیش رفت ولی خیلی غیر ممکن و دست نیافتنی به نظر میومد پس رهاش کردم

امروز بالاخره با خودم گفتم "چرا فکر می کنی دست یافتنی نیست؟ چرا فکر می کنی نمیتونی انجامش بدی؟"

هرچی فکر کردم جوابی برای این سوال ها پیدا نکردم

واقعا دلیلی نداره که نتونم انجامش بدم

پس یه بار دیگه خیلی جدی تر شروعش کردم و تونستم اولین فصل رو تموم کنم

نمی دونم این مسیر تا کجا پیش میره و چقدر طول می کشه ولی هرطوری شده می خوام تا آخرش رو برم

موفق باشم :) 🍀🌸

🍀 دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ 🍀 14:18 🍀 ♡ 🍀 🍀

رزا

امروز چقدر عجیب بود

صبح بالاخره تنبلی رو کنار گذاشتم و رفتم دکتر، خانوم دکتر هم تا نتیجه رو دید گفت "اوه" 😂

خب اره از نتیجه وضعیت خودم هم ناراحتم ولی از بعد از جریان رزا، به حال خودم یکم بی‌تفاوت شدم

امروز براش ۱۸ جلسه شیمی درمانی نوشتن.. کلی غصه‌ی موهاش رو می‌خوره که تازه بلند شده بودن

چطوری توی یک ماه زندگیش از این رو به اون رو شد

جلوی خودم رو می‌گیرم، نمی‌ذارم اون فکرای ترسناک بیاد توی ذهنم.. دوست دارم برم محکم بغلش کنم و با اطمینان بگم دوباره خوب میشی، دوباره همون رزای قبل میشی

اخه حتما کلی از این حرف‌ها شنیده ولی حرف هیچکدومشون رو باور نمی‌کنه... و دیدن این چهره‌ی شکننده‌اش بیشتر از همیشه قلبم رو می‌شکنه

نمی‌دونم براش چیکار‌ کنم...

ناخودآگاه سرنوشت دختر دایی مامان میاد توی ذهنم

هی به خودم میگم نه.. رزا هیچیش نمیشه، همون رزای تپل و گوگولی و قوی، برای همیشه کنارمون می‌مونه

🍀 سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵ 🍀 21:30 🍀 ♡ 🍀 🍀

مثل قبل

رزا یهویی دیروز پیام داد "نمی‌تونم عمل کنم، زده به ریه‌ام"

یه ماه پیش وقتی واسه اولین بار درموردش فهمید می‌گفت چیزی نیست که، عمل می‌کنم درش میارم

ولی وقتی دیروز این پیام رو گرفتم

یک ساعت کامل مغزم قفل کرده بود

چیکار کنم

چه جوابی بدم

چی بهش بگم... چی می‌خواد بشنوه...

منم قبلا بارها و بارها توی شرایط مشابهش بودم ولی عجیب بود که هرچقدر سعی کردم خودم رو به جاش بذارم.. به نتیجه‌ای نرسیدم

دیدن این چهره‌ی رزا واقعا ناراحتم می‌کنه... وقتایی که اتفاقی میفتاد و هممون استرس می‌گرفتیم، رزا بود که کمکمون می‌کرد آروم بمونیم

ولی حالا همون آدم... تا این حد شکننده شده که هربار می‌بینمش می‌فهمم تا همین چند دقیقه پیش داشته گریه می‌کرده..

از شیمی درمانی ترسیده..

از عمل سختی که گفتن ممکنه خیلی خطرناک باشه ترسیده

و من همه‌ی اینارو می‌بینم و نمی‌دونم چیکار کنم... نمیدونم چه حرفی درسته و چه حرفی غلط

براش آهنگ می‌فرستم... از اتفاق‌های روزمره براش تعریف می‌کنم.. گاهی هم سعی می‌کنم بهش دلداری بدم، هیچکدوم از پیام‌هام رو سین نزده ولی فکر کردم اگه بفهمه من هنوزم مثل قبل منتظرم که بیاد و باهم چرت و پرت بگیم.. یکم حالش بهتر می‌شه

توی این چندین سالی که خودم مریض بودم جیزی که بیشتر از همه ازش متنفر بودم این بود که اکثر مردم وقتی درموردش می‌فهمیدن، رفتارشون باهام عوض می‌شد..همه چی به ترحم تبدیل می‌شد

برای همین سعی کردم طوری رفتار کنم که رزا فکر نکنه بخاطر اینکه مریض شده، قراره رفتارم باهاش عوض بشه.. می‌خواستم مطمئن بشه که همیشه مثل قبل کنارش می‌مونم

گرچه هنوزم نمی‌دونم تصمیم درست بوده یا نه

‌

‌+ اینم اضافه کنم که خودم هم مدتیه حالم خوب نیست که خب البته شرایط اخیر زندگیمون هم نمی‌تونه بی‌تاثیر باشه

ولی بعد از اینکه رزا نتیجه چک‌اپش رو گرفت.. می‌ترسم برم،

منی که بیشتر عمرم ماهی یک بار چک‌آپ رو می‌رفتم الان ازش ترسیدم.. برای خودم هم جالبه :)

🍀 پنجشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۵ 🍀 0:53 🍀 ♡ 🍀 🍀

برگشتم

بالاخره...

نشد پست خداحافظی با ۲۱ سالگی رو بنویسم، توی پست‌های قبلی خیلی چیزارو نمی‌نوشتم به هوای اینکه توی پست خداحافظی با ۲۱ می‌نویسمشون ولی نشد دیگه...

اشکالی نداره به جاش، خلاصه‌ای از تک تک قسمت‌های ۲۱ سالگی رو توی دفتر خاطراتم نوشتم... خوشحالم که این عادت نوشتن توی دفتر خاطرات، از بچگی باهام باقی مونده

الان دیگه... اون آدم سه ماه پیش نیستم...

خیلی چیزها عوض شدن

خیلی از چیزها رو از دست دادم

ولی در نهایت بازم بزرگ و بزرگ‌تر شدم :)

دومین نوروز بدون مامان‌جونی بود... هنوزم عادت نکردم حتی بیشتر دلتنگش می‌شم 🤍

🍀 دوشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۵ 🍀 20:32 🍀 ♡ 🍀 🍀