جشن فارغ‌التحصیلی

فردا جشن فارغ‌التحصیلیه :)

و من قرار نیست شرکت کنم..

توی دنیای موازی، امشب از ذوق فردا خوابم نمی‌برد

لباس‌هام رو اتو و آماده کرده بودم، کفش‌هام رو واکس زده بودم

احتمالا داشتم به مامان می‌گفتم کدوم لباسش رو بپوشه و اونکه خودش میخواد بپوشه رو نپوشه ><

از پارسال ویدیوهای مختلف جشن فارغ‌التحصیلی رو برای خودم سیو کرده بودم، دو ماه پیش لباسی که می‌خواستم بپوشم رو هم خریدم... خیلی براش ذوق داشتم... خیلی خیلی زیاد

فکر می‌کردم این جشن، مامان و بابا رو هم خوشحال می‌کنه

روزی که بابا گفت ما که نمیایم، خودت با بی آر تی برو.. اون حرف عمیقا دلم رو شکوند

باید بهش حق بدم.. نه؟ پدر و مادرِ بابا هم به این چیزا اهمیت نمی‌دادن..

و در نهایت همه اتفاق‌هایی که کنار هم قرار گرفتن و باعث شدن نتونم جشن فردا رو برم.. بخاطر همشون ناراحتم

می‌دونم این جشن چیز خاصی نبود.. دوتا عکس با لباس قرمز و مشکی فارغ‌التحصیلی و یه کاغذ لوله شده.. خودم می‌دونم

ولی خب منم همین چیزهای کوچیک رو می‌خواستم.. حداقل می‌خواستم توی آخرین عکس دسته جمعی با بچه‌ها باشم

یا عکسم با لباس فارغ‌التحصیلی کنار مامان و بابا... بارها و بارها تصورش کرده بودم

از پارسال که آلبوم مهد کودک رو پیدا کردم، عکس فارغ‌التحصیلی اون موقع‌ام رو کنار گذاشته بودم که بذارمش کنار عکس فارغ‌التحصیلی دانشگاهم..

ولی نشد دیگه... این بار نشد

شاید دفعه بعد، با یه جشن بهتر توی یه دانشگاه بهتر همه اینا جبران بشن

🍀 دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۵ 🍀 21:6 🍀 ♡ 🍀 🍀