دوازدهم

داشتم وویس یکی‌ از درس‌های دانشگاه رو گوش می‌دادم، پلی لیستم روی پخش تصادفی بود و به محض اینکه وویس تموم شد آهنگ A little braver پلی شد..

آهنگ سریال uncontrollably fond..

فهمیدم چقدر لازم داشتم این آهنگ رو بشنوم ولی کاملا فراموشش کرده بودم

کلاس دوازدهم وقتی کنکور داشتم، این سریال رو دیدم و عاشق این آهنگش شدم

گوش دادن بهش من رو یاد اون موقع میندازه، من واقعا به دریای اون موقع افتخار می‌کنم

امیدوارم سال‌های بعدی، وقتی آهنگ‌های این سال‌‌ها دوباره به گوشم خوردن، به دریای ۲۱ ساله هم افتخار کنم

راستی گفتم دریای ۲۱ ساله..

دریا خانوم، می‌بینی؟ چیزی تا ۲۲ سالگیت نمونده‌ها

آره به همین زودی دارم ۲۲ ساله می‌شم

تا ۱۵ سالگی همیشه به خدا می‌گفتم خدایا نذار من تا ۱۶ سالگی زنده باشم، واقعا از این سن بدم میاد😂 و خب از خدا ممنونم که به حرفم گوش نکرد 😌

و بعله، مدت زیادی از ۱۶ سالگیم می‌گذره

حتی ۱۸ رو هم رد کردم

حتی ۲۰ رو هم..

وای چرا انقدر سریع می‌گذره

کاش یکم آروم‌تر پیش می‌رفت،‌ می‌فهمیدم چی به چیه🥲

🍀 سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 23:59 🍀 ♡ 🍀 🍀

روز امتحان

امروز خوش گذشت :)

نمره امتحان برخلاف تصورم، بسیار بسیار خوب شد

زمان زیادی رو کنار خانواده گذروندم

و مهم‌تر از همه، لازم نبود سر کار برم، کلاس فردا رو هم کنسل کردم، چهارشنبه هم که تعطیله پسس بسیار خوشحالم :))

🍀 دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 21:56 🍀 ♡ 🍀 🍀

خسته

از حقوق کمی که می‌‌گیرم، فقط یکمش رو به‌عنوان‌ پول تو جیبی برای خودم نگه می‌دارم و بقیه‌اش رو برای خریدن چیزایی که مامان و بابا لازم دارن (ولی ترجیح میدن فعلا چیزی نخرن) خرج می‌کنم..

از چند ماه پیش کم کم پولام رو پس انداز کردم که برای اولین بار توی عمرم، موقع تولدم که چند ماه دیگه‌ست، یه تولد کوچولو برای خودم بگیرم و دوستام رو دعوت کنم اون کافه‌ای که خیلی دوستش دارم

ولی برای یکی از کارای مربوط به دانشگاه، الان بهم پیام داد که هزینه رو واریز نکردم زودتر واریز کنم..

بابا قبلا گفته بود هزینه‌اش رو میده و منم خیالم راحت بود

ولی الان گفت نمی‌تونه..

و حالا من باید اون پولی که ذره ذره پس‌انداز کنم رو هم خرج کنم

و اینطوری... آخرین فرصت تولد گرفتن با دوستام رو هم از دست میدم... می‌دونم! توی این اوضاع خیلی مسخره‌ست که از اینکه نمی‌تونم تولد بگیرم و کلا از این چیزای این مدلی ناراحت باشم.. ولی ته دلم به خودم حق میدم

دریا از وقتی ۵ سالش بود و دوستاش توی مهد تولد می‌گرفتن تا همین الان همیشه دلش میخواسته برای یک بار هم که شده یه تولد با دوستاش بگیره.. و امسال سال آخر دانشگاهه، من دیگه هرگز دوستام رو نخواهم دید (هیچکدومشون باهام همشهری نیستن) پس امسال آخرین فرصت بود.. من از پارسال کلی بهش فکر کردم و براش برنامه ریختم

شاید کلا بخاطر این بحث تولد نیست... شاید علت دلخور بودنم یه چیز دیگه‌ست..

من تقصیری نداشتم... من هیچوقت از مامان و بابا هیچ پولی نخواستم.. یک سال و نیمه که هممه‌ی خرج‌هام با پول و حقوق خودم بوده

ولی در نهایت به بقیه دوستام حسودیم میشه

سه تا از بچه‌ها، چند روز پیش مقاله‌شون توی یه ژورنال بین‌المللی چاپ شد.. چرا؟ چون پول داشتن و تونستن توی اون دوره مقاله‌نویسی شرکت کنن

بچه‌ها تونستن دوره‌های کارآموزی‌ مختلف رو برن، توی رشته‌هایی که من عاشقشونم.. ولی من نمی‌تونم از پس هزینه‌ی ثبت‌نامش بر بیام

با شور و اشتیاق برای آیلتس ثبت‌نام می‌کنن و زبان می‌خونن ولی من...

منم می‌تونم خیلی از این کار‌ها رو بکنم.. مطمئنم توی نوشتن مقاله و کارآموزی، کارم از خیلی‌هاشون بهتره

می‌دونم بقیه بچه‌ها هم چقدر زحمت می‌کشن ولی حداقل پشتشون به حمایت مالی خانواده‌هاشون گرمه

من که بیخیال نمیشم.. ولی مسیر من خیلی سخت‌تر و پیچیده‌تر از اطرافیانم

ولی آخرشم ذهنم به این سمت میره که... اصلا من آینده‌ای دارم؟ بر فرض که توی این رشته بهترین باشم.. به اونجایی که می‌خوام می‌رسم؟ شاید اشتباه اومدم.. شاید باید از اول این حقیقت رو می‌پذیرفتم و می‌رفتم دانشگاه فرهنگیان.. اون‌موقع حداقل آینده و حقوقم مشخص بود.. نگران اینکه در نهایت همه زحماتم هدر بره نبودم...

من واقعا تلاش کردم... خیلی خیلی خیلی بیشتر از خیلی از دوستام.. ولی چرا مسیر زندگیم انقدر سخت و پیچیده‌ست...

خسته‌م... خسته...

🍀 شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 23:11 🍀 ♡ 🍀 🍀

تنها

همیشه خودمو سرزنش می‌کردم که چرا وقتی از کسی یا چیزی ناراحت می‌شم به زبون نمیارم.. فکر می‌کردم همه وقتایی که به مرور زمان نسبت به دوست‌هام سرد شدم و ازشون ناامید شدم، علتش همین بوده که ناراحتی‌ها رو به زبون نیاوردم

برای همین برای اولین بار، ناراحت بودنم رو به زبون آوردم، چون سر چیزی بود که دیدم هیچ جوره نمی‌تونم نسبت بهش بی‌تفاوت باشم

خیلی محترمانه گفتم، چندین بار بهش گفتم قصدم ناراحت کردنش نیست، فقط حس کردم لازمه گفته بشه

اونم گفت می‌فهمم، خوب شد که گفتی و..

ولی در نهایت، بعد از اون کاملا نسبت بهم بی‌تفاوت شده، نمی‌دونم شاید انتظار اینو نداشت که یه روزی نظر من با نظر اون کاملا متفاوت باشه

اختلاف سنیمون سه ساله ولی نمی‌دونم چرا فکر می‌کرد خیلی خیلی ازم بزرگ‌تره و تو هر موردی می‌تونه نصیحتم کنه و نظر‌هایی که میده حتما درستن

می‌دونم هیچوقت فکرشو نمی‌کرد یه روزی باهاش مخالف باشم

و در نهایت بهش گفتم چقدر دوستش دارم، دوست دارم تا ابد باهاش دوست بمونم و این اختلاف نظر به این معنی نیست که نمی‌تونیم باهم دوست باشیم..

ولی با واکنشی که بعدش ازش دیدم...

نمی‌دونم شاید بهتره به همون حالت قبل برگردم، ناراحتی‌ها رو به زبون نیارم

حداقل اینطوری دوست‌هام رو دیرتر از دست میدم..

🍀 چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 21:54 🍀 ♡ 🍀 🍀

اگه این زندگی باشه

یه حسی دارم این روزا

شاید مردم حواسم نیست

- اگه این زندگی باشه - احسان خواجه امیری -

🍀 سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 1:52 🍀 ♡ 🍀 🍀

تلاش

بابا واقعا تلاش می‌کنه... هرکاری ازش برمیاد انجام میده ولی بازم نمی‌تونه اون زندگی‌ای که دلش می‌خواد رو برامون بسازه

هیچوقت ناامیدمون نکرده، همیشه میگه درست میشه... نگران نباشین... ولی نمی‌تونه.. نمی‌شه..

تصمیم گرفتم امشب بازم برم توی سایت‌های مختلف دنبال یه کار دیگه بگردم.. این دنیا با بابای من زیادی بی‌رحم بود، نمی‌خوام بذارم به این بی‌رحمی‌هاش ادامه بده

لیاقت بابا خیلی بیشتر از ایناست... خیلی خیلی خیلی بیشتر

نمی‌خوام بذارم بیشتر از این رنج بکشه... مطمئن می‌‌شم که به همه آرزو‌های خوبش برسه

🍀 دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ 🍀 21:26 🍀 ♡ 🍀 🍀

شب

نصفه شب + موسیقی + مرور پایتون:

قسمت موردعلاقه‌ی این روزهام :)

🍀 دوشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۴ 🍀 0:57 🍀 ♡ 🍀 🍀

مسئولیت

یکشنبه ها واقعا برام سخته به کلاس بچه‌ها برسم... و شرکت هیچ جوره زیر بار نرفت... چرا؟ چون من تنها مدرسی‌ام که می‌تونم انگلیسی درس بدم و همه شاگردای خارجی رو می‌دن به من..

بهشون پیام دادم، گفتم هرطوری شده یه معلم جایگزین واسه یکشنبه‌ها پیدا کنین

ولی الان رفتم اون پیاما رو پاک کردم..

خودم هم نمی‌دونم چرا.. شاید چون فکر می‌کنم به هر حال مسئولیتیه که هرچند به اجبار، ولی روی دوشمه.. باید تمومش کنم..

🍀 یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ 🍀 22:5 🍀 ♡ 🍀 🍀

همچنان کار

این روزا موقع کار واقعا اذیت می‌شم..

امروز هم در کمال نامردی جریمه‌ام کردن

ای کاش می‌تونستم بیام بیرون... کاش به پولش نیاز نداشتم..🫠

🍀 یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ 🍀 20:52 🍀 ♡ 🍀 🍀

زندگی

همیشه خودم رو تصور می‌کردم که در آینده‌ی نزدیک میام و توی گروه آکادمی از بچه‌ها خداحافظی می‌کنم، می‌گم بالاخره تلاش‌هام نتیجه داد و دارم میرم..

و حالا، موقعی که فهمیدم هرچقدر هم تلاش کنم فعلا نمی‌تونم بهش برسم.. "ص" اومد و توی گروه نوشت بچه‌ها مهاجرت من نهایی شده و باید ازتون خداحافظی کنم...

و یه بار دیگه فهمیدم زندگی بعضی وقتا خیلی ناعادلانه و بی‌رحمانه‌ست...

🍀 یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ 🍀 14:52 🍀 ♡ 🍀 🍀