مثل قدیم‌ها

خب فهمیدم که نسبت به بچگی‌هام تغییری نکردم و هنوزم تحت تاثیر قهرمانان تنیس قرار می‌گیرم ؛)

امروز عصر جانان رو مجبور کردم که بازی کنیم

جانان همیشه خیلی غر می‌زد که بازی نکن و برات خوب نیست و از این حرفا

ولییی امروز، اصلا غر نزد، انگاری خودش هم دلش برای یه بازی درست حسابی تنگ شده بود :)

به هردومون خیلی خوش گذشت 🫶🏻

🍀 شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ 🍀 22:44 🍀 ♡ 🍀 🍀

قهرمانان تنیس :)

دریای ۱۰ ساله اگه یهویی تلوزیون رو روشن می‌کرد و می‌دید فصل جدید قهرمانان تنیس دوبله شده و داره از تلوزیون پخش میشه چقدر خوشحال می‌شد..

کاش یه نفر برمی‌گشت به ۱۲ سال پیش، به من ۱۰ ساله می‌گفت "قراره ۱۲ سال دیگه وسط پر پیچ و خم ترین روزهای زندگیت، یهویی بفهمی فصل دوم بالاخره دوبله شده و پخش میشه

از الان بهت بگم، صدای خیلی از شخصیت‌ها عوض شده، ممکنه بخوره توی ذوقت ولییی دیدن دوباره‌ی این انیمه بعد از ۱۲ سال، قراره خیلی خوشحالت کنه 🫠

تمام روزهای بچگیت یادت میان، اینکه کی بودی و چه مسیری رو رفتی.."

‌

اون موقع توی ۱۰ سالگی، بخاطر قهرمانان تنیس، تنیس رو شروع کردم و یکی از بهترین تصمیم‌های زندگیم بود

خیلی از روزهای خوب زندگیم رو توی باشگاه و زمین تنیس گذروندم

اون روزی که کاپیتان تیممون شدم.. فکر کنم شادترین روز زندگیم همون روز بود

‌

‌توی قهرمانان تنیس، تزوکا بدجوری آسیب دید ولی برگشت، یوکیمورا ۱۱ درصد شانس درمان داشت ولی برگشت

منم با خودم فکر می‌کردم حتی اگه برام اتفاقی بیفته، بازم می‌تونم برمی‌گردم و اون زمان نمی‌دونستم یه روزی می‌رسه که دیگه هیچوقت نمی‌تونم مثل قبل بازی کنم...

ولی عجیبه، با اینکه نمی‌تونم بازی کنم ولی تماشای دوباره‌ی این انیمه ناراحتم نمی‌کنه، اتفاقا خوشحالم که این مسیر رو رفتم

مامان می‌گفت تحت تاثیر شخصیت‌ها قرار گرفتی و قراره زود ولش کنی، خوشحالم که به حرفش گوش نکردم

توی بچگی این انیمه رو تماشا می‌کردم و آرزو داشتم یه روز مثل اون‌ها باشم،

دیدن دوباره‌ی "قهرمانان تنیس"، یادم آورد که اون آرزو خیلی بیشتر از اون چیزی که می‌خواستم، برآورده شد

منم مثل شخصیت‌های انیمه، توی دوران دبیرستان توی زمین تنیس حسابی درخشیدم

کی میدونه.. شاید بعدها منم بتونم مثل تزوکا و یوکیمورا دوباره به زمین برگردم 🍀

🍀 شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ 🍀 14:37 🍀 ♡ 🍀 🍀

۲۴ ساعت

طوری برای روزهام برنامه‌ریزی می‌کنم که ۲۴ ساعت هم برام کمه 😭😂

خدایا لطفا تلاش‌هام نتیجه بده 🫠🩷

🍀 دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ 🍀 2:16 🍀 ♡ 🍀 🍀

دستبند آرزو

مامان خیلی اتفاقی باعث شد دستبند آرزوهام پاره بشه

از اول اینطوری بود دیگه.. هرموقع پاره شد یعنی به آرزوم می‌رسم

یعنی... قراره بهش برسم؟

میشه داستان پشت این دستبند واقعیت داشته باشه؟

یا منظورش اینه که خودش خود به خود باید پاره بشه.. چون یکی دیگه پاره‌اش کرد قبول نیست؟ 🫠

🍀 جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 🍀 22:34 🍀 ♡ 🍀 🍀

موهايم  ؛)

یکی از چیزایی که نشون میده افسردگی حسابی توی زندگیم جا خوش کرده، اینه که نزدیک سه ماهه هرروز دارم بخاطر موهام گریه می‌کنم

اونم کی؟ منی که فوقش دو سه ماه یه بار اشکم در میومد

قضیه از این قرار بود که با کلی ذوق رفتم آرایشگاه، دفعه قبل موهام رو خیلی خوشگل کوتاه کرده بود، می‌خواستم دوباره همونطوری بشه

دقیقا همون مدل قبلی رو ازش خواستم ولی نمیدونم دقیقا چی کار کرد.. اصلا گاهی تعجب می‌کنم، چی با خودش فکر کرد که برام این مدلی کوتاه کرد؟ اصلا یه مدل ناشناخته زشت و نامرتب

یه جاهایی از موهام انقدر کوتاه شده که بعد از دو ماه و خورده‌ای هنوز درست نشده

میدونم بلند میشه و درست میشه

میدونم چیز مهمی نیست

همه اینارو می‌دونم

ولی همیشه موهام، خوشگل کردنشون و گل سر زدن.. یه دلخوشی کوچیک توی زندگیم بود

بعد من با کلی ذوق، به هوای اینکه دوباره موهام رو به خوشگلی دفعه قبل کوتاه می‌کنه رفتم توی آرایشگاه

نمی‌دونستم انقدر زشت و کوتاه میشه که دیگه حتی یه گل سر کوچیک هم نمی‌تونم بزنم..

درواقع اینکه بدجوری توی ذوقم خورد.. باعث شده تا الان نتونم باهاش کنار بیام

واقعا موضوع مسخره‌ایه.. حتی ارزش نداره بخاطرش ناراحت باشم

ولیییی، گاهی هم دلم میخواد ادای آدم‌هایی رو در بیارم که دغدغه‌شون فقط همین رنگ و مدل مو و خریدن لوازم آرایش و این چیزاست..🫠

🍀 جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 🍀 22:18 🍀 ♡ 🍀 🍀

استراحت

دچار یه شکل جدیدی از استرس و اضطراب شدم

حسش با استرسی که برای درس و امتحان داشتم فرق داره

استرس نرسیدن به هدفی که برای این برهه از زندگیم دارم :)

داره باعث میشه حتی یک دقیقه از روزهام رو هم تلف نکنم.. از این نظر خوبه

ولی دلم برای دراز کشیدن های بعدظهرهای تابستون و تماشای سریال تنگ شده

استرس گرامی، قول میدم به هدفم برسم.. بذار یه دو روز از تابستون استفاده کنم و استراحت کنم 🫠

🍀 جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ 🍀 14:39 🍀 ♡ 🍀 🍀

آرامش

متوجه شدم دانشگاه تاثیر زیادی در از بین بردن آرامش و سلامت روانم داره 🎀

توی همین ده روزی که دانشگاه تموم شده، عمیقا خوشحال‌تر بودم و آرامش بیشتری داشتم

حالا درسته استرس نشدن و نرسیدن همچنان هست

ولی همینکه دانشگاه دیگه نیست واقعا باعث میشه خوشحال بشم

البته که در طول دانشگاه هم اینطوری نبودم که غر بزنم و بخوام زودتر تموم بشه، از تک تک لحظه‌هاش لذت بردم و واقعا بهم خوش گذشت

فکر می‌کردم با تموم شدنش ناراحت میشم ولی می‌بینم که نه.. خیلی هم خوشحالم :) حس آزادی خاصی داره

حداقل حالا آزادم که به سمت مقصدم قدم بردارم، دیگه مجبور نیستم بگم بذار فلان کار دانشگاه رو انجام بدم بعدش میام سراغ بقیه کارا..

🍀 جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵ 🍀 19:29 🍀 ♡ 🍀 🍀

رُند

مثلا ۶.۶.۶ بشه تاریخ مهاجرتم؟ ؛)

برم اون مدل لباسی که توی اون مغازه کشور مقصد دیدم رو واسه مامان بگیرم (درسته.. تا اینجاها هم پیش رفتم 😁😂)

بعدش هم برم اون یکی مغازه که بابا وقتی سال‌ها پیش به کشور مقصد سفر کرده بود، ازش یه تیشرت خریده بود و هنوزم از جنس و کیفیتش تعریف می‌کنه.. برم از اونجا کلی لباس واسه بابا بگیرم، از همونایی که دوست داره

ولی کلا..

۶.۶.۶ از شر این استرس نشدن و نرسیدن راحت شده باشم و رسیده باشم 🫠🍀

🍀 سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ 🍀 1:21 🍀 ♡ 🍀 🍀

قد ؛)

مامان تقریبا هرروز بخاطر قد بلند بودنم مسخره‌‌ام می‌کنه

- با اون قد درازت

- خجالت می‌کشی با بابا بری بیرون، نه؟ مردم‌ بگن ببین از باباش درازتره

- تا کی قراره قدت بلند بشه؟ بسه دیگه نسبت به پارسال کلی درازتر شدی..

- از تو بلند تر هم هست توی دانشگاه؟

- اینطوری هم صاف راه میری معلومه قدت درازتر میشه..

‌

اوایل،‌چیزایی که می‌گفت رو فراموش می‌کردم

‌ولی تازگی‌ها خیلی بیشتر تکرارش می‌کنه..

هرروز با استرس قدم رو اندازه می‌گیرم، از کلاس دوازدهم تا حالا روی ۱۷۴ یا ۱۷۳ موندم.. اصلا اینطوری که مامان میگه نیست

قدم از بابا بلندتر نشون داده میشه چون بابا اخیرا صاف نمی‌ایسته در حالی که‌ من از بچگی عادت کردم یه ذره هم قوز نکنم

نمی‌دونم چه بلایی سر مامان اومده

همیشه خیلی مهربون و خوب بود

آخه چرا تازگی‌ها انقدر اذیتم‌ می‌کنه...

🍀 دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ 🍀 10:57 🍀 ♡ 🍀 🍀

دوست کوچولو

امروز بابا دوست کوچولوم رو برد باغ پرندگان..

نمی‌دونستم قراره امروز از پیشم بره..‌ اگه می‌دونستم دیروز بیشتر باهاش بازی می‌کردم

وقتی هنوز کوچیک بود و بدجوری مریض شده بود، رفتم بغلش کردم و سرش رو ناز کردم، ازش خواهش کردم پیشم بمونه و زود خوب بشه ... و خوب شد، خیلی زود دوباره سرحال شد 🥺

مطمئنم تا ابد یادش میفتم و دلتنگش میشم

الان حتی نگاه کردن به اسباب‌بازی‌هاش هم اشکم رو در میاره..

حتما از اینکه رهاش کردم ناراحته.. از وقتی کوچیک بود کنار من بود و حالا باید بره توی یه محیط جدید و یه دنیای جدید

گرچه مطمئنم اونجا خیلی بیشتر از من مراقبش هستن ولی..

اونم حتما دلتنگ خونه‌ی بچگی‌هاش میشه

امیدوارم خوب باشه و خوب بمونه

هیچ پرنده یا حیوون دیگه‌ای، هیچوقت نمی‌تونه جای اون رو توی قلبم پر کنه، تا ابد دوستش خواهم داشت🤍

کاش میشد بهش بگم

"ممنونم که اون شب رو تحمل کردی و زنده موندی، ممنونم که بهترین دوست من شدی، ممنونم که بهم اعتماد کردی 💛"

🍀 یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ 🍀 15:13 🍀 ♡ 🍀 🍀