نگرانی ها

گاهی احساس می کنم جسم و روحم دیگه توان تحمل این همه نگرانی رو نداره...

چرا بابا انقدر لاغر شده؟... کاش این عادت پنهون کاری توی خانواده ما وجود نداشت... یهویی میاد میگه امشب اشتها ندارم هیچی نمی تونم بخورم

خب آخه چرا... توی این 22 سال عمرم، این روزهای اخیر برای اولین بار این حرف رو از بابا شنیدم، بابا در هر شرایطی هرطوری که شده غذاش رو با اشتها میخورد طوری که ماهم از دیدن غذا خوردنش دوباره گرسنه می شدیم.

با این کارهاش فقط من رو نگران و نگران تر میکنه

چه کاری ازم بر میاد؟ اگه ازش بپرسیم جوابی نمیده

فکر می کردم لاغر شدنش بخاطر اضطراب و.. باشه و همینطور بخاطر از دست دادن مامانش

زیر بار آزمایش دادن نمیره... فقط یه بار مامان مجبورش کرد بره دکتر و وقتی برگشت بخاطر پول ویزیتی که داده بود کلی با مامان دعوا کرد

اینکه همه این ها رو می بینم و کاری ازم بر نمیاد عمیقا قلبم رو می شکونه...

آرزومه بابا دوباره مثل قدیم ها بشه... بخنده و باهامون شوخی کنه، باهم بریم سفر و کلی خوش بگذرونیم

این ورژن جدید بابا رو.. معلومه که دوست دارم، من هرچی هم که بشه عاشق بابامم

ولی جوری که از من و مامان فاصله می گیره... پنهون کاری میکنه و با مامان بداخلاقی میکنه... امیدوارم زودتر دوباره همون آدم قبلی بشه :)

🍀 سه شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۵ 🍀 22:36 🍀 ♡ 🍀 🍀