این روزها

پارسال همین موقع‌ها، خیلی خوشحال بودم چون فکر می‌کردم با گذر زمان، بهش نزدیک و نزدیک‌تر میشم

ولی چند ماهه که هرروز دورتر و دورتر می‌شم

گاهی به خودم میگم، نه... تو نباید همچین آرزویی داشته باشی، یه نگاه به وضع خانواده‌ات بنداز.. چطور میتونی همچین چیزی بخوای..

ولی کلا برام عجیبه.. چرا یهو همه چی سخت‌تر شد

روزی که اون دندونم شکست خیلی ناراحت بودم ولی به خودم گفتم غصه نخور، فعلا چیزی نیست، دندون که مهم نیست بعدا درستش میکنی..اوضاع ممکنه سخت‌تر بشه، یه دندون که چیزی نیست

آره... اونقدر اتفاق‌های مختلف افتاد که واقعا دیگه دوتا دندون شکسته‌ای که پول درست کردنشون رو ندارم، برام اهمیتی ندارن

در کنار همه‌ی‌ اتفاق‌های عجیب...

حالا خونه‌ی مامان‌بزرگ رو هم دارن ازمون می‌گیرن

جایی که ۱۹ سال با مامان‌بزرگم خاطره ساختیم... قراره دیگه هیچوقت اونجارو نبینم

این روزهای سخت قراره تا کجا ادامه پیدا کنن؟

نا‌شکری نمی‌کنم.. نه..

مامان و بابا سالمن و کنارم هستن.. همین بزرگ‌ترین نعمت توی زندگیمه

ولی به هر حال... نمی‌دونم تا کجا می‌تونم این روزها رو تحمل کنم

🍀 چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵ 🍀 1:19 🍀 ♡ 🍀 🍀