خسته

از حقوق کمی که می‌‌گیرم، فقط یکمش رو به‌عنوان‌ پول تو جیبی برای خودم نگه می‌دارم و بقیه‌اش رو برای خریدن چیزایی که مامان و بابا لازم دارن (ولی ترجیح میدن فعلا چیزی نخرن) خرج می‌کنم..

از چند ماه پیش کم کم پولام رو پس انداز کردم که برای اولین بار توی عمرم، موقع تولدم که چند ماه دیگه‌ست، یه تولد کوچولو برای خودم بگیرم و دوستام رو دعوت کنم اون کافه‌ای که خیلی دوستش دارم

ولی برای یکی از کارای مربوط به دانشگاه، الان بهم پیام داد که هزینه رو واریز نکردم زودتر واریز کنم..

بابا قبلا گفته بود هزینه‌اش رو میده و منم خیالم راحت بود

ولی الان گفت نمی‌تونه..

و حالا من باید اون پولی که ذره ذره پس‌انداز کنم رو هم خرج کنم

و اینطوری... آخرین فرصت تولد گرفتن با دوستام رو هم از دست میدم... می‌دونم! توی این اوضاع خیلی مسخره‌ست که از اینکه نمی‌تونم تولد بگیرم و کلا از این چیزای این مدلی ناراحت باشم.. ولی ته دلم به خودم حق میدم

دریا از وقتی ۵ سالش بود و دوستاش توی مهد تولد می‌گرفتن تا همین الان همیشه دلش میخواسته برای یک بار هم که شده یه تولد با دوستاش بگیره.. و امسال سال آخر دانشگاهه، من دیگه هرگز دوستام رو نخواهم دید (هیچکدومشون باهام همشهری نیستن) پس امسال آخرین فرصت بود.. من از پارسال کلی بهش فکر کردم و براش برنامه ریختم

شاید کلا بخاطر این بحث تولد نیست... شاید علت دلخور بودنم یه چیز دیگه‌ست..

من تقصیری نداشتم... من هیچوقت از مامان و بابا هیچ پولی نخواستم.. یک سال و نیمه که هممه‌ی خرج‌هام با پول و حقوق خودم بوده

ولی در نهایت به بقیه دوستام حسودیم میشه

سه تا از بچه‌ها، چند روز پیش مقاله‌شون توی یه ژورنال بین‌المللی چاپ شد.. چرا؟ چون پول داشتن و تونستن توی اون دوره مقاله‌نویسی شرکت کنن

بچه‌ها تونستن دوره‌های کارآموزی‌ مختلف رو برن، توی رشته‌هایی که من عاشقشونم.. ولی من نمی‌تونم از پس هزینه‌ی ثبت‌نامش بر بیام

با شور و اشتیاق برای آیلتس ثبت‌نام می‌کنن و زبان می‌خونن ولی من...

منم می‌تونم خیلی از این کار‌ها رو بکنم.. مطمئنم توی نوشتن مقاله و کارآموزی، کارم از خیلی‌هاشون بهتره

می‌دونم بقیه بچه‌ها هم چقدر زحمت می‌کشن ولی حداقل پشتشون به حمایت مالی خانواده‌هاشون گرمه

من که بیخیال نمیشم.. ولی مسیر من خیلی سخت‌تر و پیچیده‌تر از اطرافیانم

ولی آخرشم ذهنم به این سمت میره که... اصلا من آینده‌ای دارم؟ بر فرض که توی این رشته بهترین باشم.. به اونجایی که می‌خوام می‌رسم؟ شاید اشتباه اومدم.. شاید باید از اول این حقیقت رو می‌پذیرفتم و می‌رفتم دانشگاه فرهنگیان.. اون‌موقع حداقل آینده و حقوقم مشخص بود.. نگران اینکه در نهایت همه زحماتم هدر بره نبودم...

من واقعا تلاش کردم... خیلی خیلی خیلی بیشتر از خیلی از دوستام.. ولی چرا مسیر زندگیم انقدر سخت و پیچیده‌ست...

خسته‌م... خسته...

🍀 شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 23:11 🍀 ♡ 🍀 🍀