چهل

چند روز پیش اینو یه جایی خوندم: "همه‌ی ما کشته شدیم، فقط اونایی که قلب بزرگ‌‌تری داشتن الان زیر خاکن و ما روی خاک باقی‌موندیم"

کم کم داریم به چهل روز می‌رسیم

نزدیک چهل روز از رفتنتون می‌گذره

و من تمام این مدت، درست مثل زمانی که مادربزرگم رو از دست داده بودم... یا نه، حتی بیشتر از اون موقع... براتون اشک ریختم ولی نمی‌دونم اصلا اجازه دارم بخاطر شما گریه کنم؟

انگار بعد از گذشت بیشتر از یک ماه، مغزم هنوز نتونسته این فاجعه رو هضم کنه

اون صداهایی که اون شب شنیدم، فکر کردم فقط برای ترسوندن مردمه ولی نه... با هر کدوم از اون صداها، یکی از شماها راهی آسمون می‌شدین..

خیلی چیزا توی ذهنم هست ولی نمی‌دونم چرا نمی‌تونم درموردش چیزی بگم یا بنویسم...

بعد از این اتفاق، مطمئنم هرگز نمی‌تونم مثل قبل زندگی کنم... هیچکس نمی‌تونه..

بالاخره یه روز می‌رسه که ما هم اون نور رو ببینیم ولی چه فایده... اون موقع دیگه شما توی این دنیا نیستین

🍀 پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 22:51 🍀 ♡ 🍀 🍀