دفتر خاطرات
دفتر خاطراتی که مامان برای جشن تکلیف بهم داده بود رو بعد از ۸ سال دوباره خوندم..
خاطرات دریای ۹ تا ۱۲ ساله اونجا نوشته شده بود..
خوندنش مثل این بود که انگار داشتم با خود ۹ تا ۱۲سالهام حرف میزدم، حرفهاش رو تایید میکردم، باهاش میخندیدم و ناراحت میشدم
واقعا ۸ سال از اون زمان میگذره...
خیلی سخت میتونستم به یاد بیارم که قبل از اتفاق ۸ سال پیش، چه جور آدمی بودم
شاید اینو قبلا هم اینجا نوشته باشم..
همیشه کنجکاو بودم اگه اون اتفاق نیفتاده بود، من چطور بزرگ میشدم؟ به چه آدمی تبدیل میشدم؟ الان کجا بودم؟
خوشحال بودم؟ آره... معلومه که خوشحال بودم
۸ سال پیش، دریای ۱۳ ساله مجبور شد یک شبه بزرگ بشه
یاد گرفت جلوی اشکهاش رو بگیره و برای اینکه مامان و بابا و اعضای خانوادهش غصه نخورن، حتی یه ذره هم ضعف نشون نده
ولی اگه اون اتفاق نمیفتاد چی؟ اگه فقط زندگیمون همونطوری ادامه پیدا کرده بود چی؟
حداقلش
خوشحالم که مامان اون دفتر خاطرات رو بهم هدیه داد، خوشحالم که به زبون خودم و با صداقت کامل، اون خاطرهها رو نوشتم
الان که دوباره خوندمشون، تا حدودی فهمیدم چه آدمی بودم و میخواستم به کجا برسم..
توی ۹ سالگی، نوشته بودم "شغلِ ... هیجانترین شغل دنیاست، حیف که من نمیتونم این شغل رو داشته باشم"
و باورم نمیشد، من حتی توی ۹ سالگی هم به این شغل فکر میکردم؟
ولی الان میتونم به دریای ۹ ساله بگم: کی گفته نمیتونی این شغل رو داشته باشی؟ بهت قول میدم تو رو به این شغل و به همه آرزوها و هدفهای قشنگ دیگهت برسونم 🫂🤍
