تنها

همیشه خودمو سرزنش می‌کردم که چرا وقتی از کسی یا چیزی ناراحت می‌شم به زبون نمیارم.. فکر می‌کردم همه وقتایی که به مرور زمان نسبت به دوست‌هام سرد شدم و ازشون ناامید شدم، علتش همین بوده که ناراحتی‌ها رو به زبون نیاوردم

برای همین برای اولین بار، ناراحت بودنم رو به زبون آوردم، چون سر چیزی بود که دیدم هیچ جوره نمی‌تونم نسبت بهش بی‌تفاوت باشم

خیلی محترمانه گفتم، چندین بار بهش گفتم قصدم ناراحت کردنش نیست، فقط حس کردم لازمه گفته بشه

اونم گفت می‌فهمم، خوب شد که گفتی و..

ولی در نهایت، بعد از اون کاملا نسبت بهم بی‌تفاوت شده، نمی‌دونم شاید انتظار اینو نداشت که یه روزی نظر من با نظر اون کاملا متفاوت باشه

اختلاف سنیمون سه ساله ولی نمی‌دونم چرا فکر می‌کرد خیلی خیلی ازم بزرگ‌تره و تو هر موردی می‌تونه نصیحتم کنه و نظر‌هایی که میده حتما درستن

می‌دونم هیچوقت فکرشو نمی‌کرد یه روزی باهاش مخالف باشم

و در نهایت بهش گفتم چقدر دوستش دارم، دوست دارم تا ابد باهاش دوست بمونم و این اختلاف نظر به این معنی نیست که نمی‌تونیم باهم دوست باشیم..

ولی با واکنشی که بعدش ازش دیدم...

نمی‌دونم شاید بهتره به همون حالت قبل برگردم، ناراحتی‌ها رو به زبون نیارم

حداقل اینطوری دوست‌هام رو دیرتر از دست میدم..

🍀 چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ 🍀 21:54 🍀 ♡ 🍀 🍀