بانک

دیروز برای اولین بار رفتم بانک :) اونم تنهایی

حساب بچگی‌هام مسدود شده بود و رفتم درستش کردم کارت بانکی جدید گرفتم

امسال همش دارم چیزای جدیدی که همه نشونه‌هایی از بزرگ شدنن رو تجربه میکنم

میدونم این چیزا عجیب نیست ولی برای منی که انقدر وابسته به مامانم بودم و تنهایی هیچ جا نمی‌رفتم و هیچ کاری نمیکردم، پیدا کردن شغل و تنهایی بانک رفتن و دکتر رفتن و ... چیزای جدیدیه که این مدت دارم تجربه‌شون میکنم و برام تازگی دارن:)

🍀 دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ 🍀 23:39 🍀 ♡ 🍀 🍀

ناشناس

از اونجایی که به دلایلی نظرات رو تایید نمیکنم

اگه دوست داشتین باهام حرف بزنین این لینک ناشناس منه 🍀✨️

https://t.me/HarfChatBot?start=707210db8329

خوشحال میشم باهاتون حرف بزنم 🤍

اونجا جواب همه پیاماتون رو میدم 🍀🌸

🍀 چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ 🍀 23:41 🍀 ♡ 🍀 🍀

مورد علاقه

دارم به این نتیجه میرسم که مشکلم اعتیاد به درس خوندن نیست

موضوع اینه که درسای این ترم رو عمیقا دوست دارم و از یاد گرفتنشون لذت میبرم واسه همین دوست دارم بیشتر و بیشتر بخونمشون :)🤍

خدایا شکرت 🩷🍀

🍀 چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ 🍀 21:12 🍀 ♡ 🍀 🍀

بهترین

خیلی اتفاقی امروز من و دو تا از صمیمی ترین دوستام، همه‌ی روز با هم بودیم:)

اون دوتا زیاد با هم صمیمی نیستن ولی خوشحالم که امروز یکم به هم نزدیک‌تر شدن 🙂

روزایی که با این دو نفر میگذرونم، بدون شک بهترین روزای دوران دانشگاه هستن 🍀✨

🍀 سه شنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۳ 🍀 22:25 🍀 ♡ 🍀 🍀

این موقع‌ سال

دو ساله که این موقع سال که میرسه دلتنگ کسی میشم که بقیه‌ی سال ازش متنفرم

دیدم بعضی جاها مینویسن: یکی هست که از کنارش رد میشی، همه چی رو درموردش میدونی، همه‌ی رازاشو میدونی... ولی اون آدم کسی به جز یه غریبه نیست

‌

این آدم هم برای من از همون آدماست

کسیه که حتی هنوزم وقتی از دور می‌بینمش میتونم بفهمم: امروز خوشحاله...امروز استرس داره...امروز حوصله نداره...

ولی اون آدم برای من حتی از غریبه هم غریبه تره

و نمیدونم چرا این موقع سال که میشه دلتنگش میشم

شاید بخاطر اینه که چند سال پیش این موقع که تازه دیده بودمش، هنوز حتی یه بارم ناراحتم نکرده بود و ناراحتش نکرده بودم...یادمه چقدر خوشحال بودم که بالاخره یکی پیداش شده که سلیقه‌ش مثل منه، چقدر وقتایی که باهاش بودم خوشحال بودم...

توی مدتی که دوست بودیم، اون ماه‌های اول بهترین قسمت دوستیمون بود

شاید این موقع سال، دلتنگ اون شخص نمیشم بلکه دلتنگ اون روزایی میشم که باهاش گذروندم

الکی با خودم فکر می‌کنم اگه اون روز اون اتفاق نیفتاده بود...اگه بعدش هرطوری شده بود باهاش آشتی می‌کردم...دوباره میتونستیم مثل اون موقع باهم دوست باشیم

ولی این درست نیست، حتی اگه آشتی کرده بودیم هیچ وقت نمیتونستیم مثل روزای اول دوستیمون با هم خوش بگذرونیم

بعد از چند ماه اون انقدر تغییر کرد تا به جایی رسید که روزی نبود که با حرفاش باعث نشه گریه‌م بگیره..

ولی منِ احمق..مثل همیشه..همه‌ی همه‌ی بدی‌هاش رو یادم رفته

فقط چندتا دونه خاطره‌ی خوبی که داشتیم توی ذهنم هک شده و این موقع‌ سال همون خاطره‌ها گولم میزنن و فکر میکنم دلتنگ همین آدمی‌ام که بقیه سال ازش متنفرم و این بیشتر ناراحتم میکنه

اینکه من دلتنگ کسی‌ میشم که دیگه وجود نداره...شاید جسمش شبیه همون آدم قبلی باشه ولی...

🍀 دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳ 🍀 19:16 🍀 ♡ 🍀 🍀

Happiness

ولی من از تک تک لحظه‌هایی که به عنوان معلم بچه‌ها میگذرونم لذت می‌برم

خدایا شکرت که این شغل قشنگ رو سر راهم قرار دادی 🍀✨

🍀 یکشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۳ 🍀 19:11 🍀 ♡ 🍀 🍀

اتوبوس

یه روزایی، آدمایی توی اتوبوس می‌بینم که باعث میشن قلبم درد بگیره

باعث میشن همش با خودم فکر کنم چرا این دنیا باید اینطوری باشه؟

پیرمردی که صبح وقتی داشتم میرفتم دانشگاه، دیدمش

موقع برگشتن هم دوباره سوار اتوبوس شد

کیسه‌ی اسکاچ‌هاش مثل همیشه پر بود...انگار نتونسته بود بیشتر از ۲۰ ۳۰ تاش رو بفروشه

این سومین سالیه که اون رو توی این خط اتوبوس می‌بینم، حتما قبلش هم کارش همین بوده

ولی ادب و شخصیت از سر تا پای این پیرمرد می‌باره

هر بار که میخواد توی اتوبوس از یه طرف به یه طرف دیگه بگه با لحن خیلی گرم و محترمانه میگه "ببخشید، دخترای گلم"

هرموقع یه دستفروش دیگه میاد، این پیرمرد می‌شینه یه گوشه و دیگه تبلیغ اسکاچ‌هاش رو نمی‌کنه

نمیدونم دلیل واقعیش چیه ولی دلم میخواد انقدر پول داشته باشم که بتونم به اندازه‌ی همه‌ی اسکاچ‌هاش یا حتی بیشتر بهش پول بدم...و این حس رو فقط به اون ندارم...برای اونایی که میان توی اتوبوس و ساز میزنن و حال همه رو خوب میکنن...برای اون بچه‌هایی که میان آدامس بفروشن...اون خانمایی که اسکاچ‌های دستبافشون رو میارن...دلم میخواد به همه‌ی همه‌شون کمک کنم، نه برای یه بار، بلکه کاری کنم که زندگیشون انقدر خوب بشه که حداقل دیگه لازم نباشه اینطوری زحمت بکشن

شاید داشتن همچین احساساتی به نظر بعضیا عجیب بیاد ولی دیدن همچین آدمایی من رو یاد یکی از دعاهایی که هرروز صبح توی پیش‌دبستانی میکردیم میندازه : خدایا کاری کن هیچ آدمی فقیر و نیازمند نباشه

یعنی میشه خدا زودتر این دعامون رو برآورده کنه؟ یعنی میشه زودتر دنیا جوری بشه که پیرمردی که به جای استراحت و افتخار به ثمره‌ی زندگیش، دستفروشی میکنه، دیگه مجبور نباشه این کار رو کنه...دنیایی که توی اون لازم نباشه بچه‌ها به جای بازی کردن و مدرسه رفتن، دستفروشی کنن، دنیایی که خانم های با استعداد بخاطر استعدادشون تشویق و حمایت بشن نه اینکه بدون دیده شدن فقط سعی کنن توی اتوبوس دست‌سازه‌هاشون رو بسازن

نمیدونم ولی یکی از اهداف زندگیم اینه که کمک کنم حتی شده یک قدم به دنیا‌ی اینطوری نزدیک تر بشیم...

🍀 شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳ 🍀 22:42 🍀 ♡ 🍀 🍀

نزدیک‌تر

فردا اولین روزه که قراره کارم رو شروع کنم

یادمه که از وقتی کلاس اول بودم وقتی ازم می‌پرسیدن میخوای چیکاره بشی میگفتم معلم

زمان گذشت و هدف و شغل مورد‌علاقه‌ی منم تغییر کرد ولی انگار ناخواسته، در کنار تلاش‌هایی که برای رسیدن به هدف فعلیم می‌کردم، به اون هدف قدیمی که میشه گفت اول هدف زندگیم بود رسیدم

فردا برای اولین بار قراره کارم رو به‌عنوان معلم چندتا دختربچه‌ی کلاس سوم و چهارمی شروع کنم

حس خیلی عجیبی داره و انقدر براش ذوق دارم که دوست دارم زودتر فردا بشه و ببینمشون و باهاشون آشنا بشم 🥹

توی زندگیم همیشه به اتفاقای غیرقابل پیش‌بینی اعتقاد داشتم و معلم شدن من هم یکی از یهویی ترین اتفاقایی بود که تجربه کردم

خوشحالی اولش و هیجان قبل از مصاحبه‌ش، استرس نتیجه‌ی مصاحبه، خوشحالی قبول شدن توی مصاحبه، تردید امضا کردن قرارداد و یه عالمه حس و حال عجیب و مختلف که همش توی این یه ماه گذشته اومده بود سراغم

الان که بهش فکر میکنم همه‌ی اون حس‌ها برام تبدیل به یه خاطره‌ی خوب و جدید شده

خلاصه‌ی که برای فردا خیلی خیلی هیجان دارم

یه حس جدید ترکیبی از استرس و هیجانه 🥹😂

ولی واقعا خوشحالم 🍀🩷✨️

خدایا شکرت 🍬🍃✨️

🍀 چهارشنبه دوم آبان ۱۴۰۳ 🍀 20:20 🍀 ♡ 🍀 🍀