اتوبوس
یه روزایی، آدمایی توی اتوبوس میبینم که باعث میشن قلبم درد بگیره
باعث میشن همش با خودم فکر کنم چرا این دنیا باید اینطوری باشه؟
پیرمردی که صبح وقتی داشتم میرفتم دانشگاه، دیدمش
موقع برگشتن هم دوباره سوار اتوبوس شد
کیسهی اسکاچهاش مثل همیشه پر بود...انگار نتونسته بود بیشتر از ۲۰ ۳۰ تاش رو بفروشه
این سومین سالیه که اون رو توی این خط اتوبوس میبینم، حتما قبلش هم کارش همین بوده
ولی ادب و شخصیت از سر تا پای این پیرمرد میباره
هر بار که میخواد توی اتوبوس از یه طرف به یه طرف دیگه بگه با لحن خیلی گرم و محترمانه میگه "ببخشید، دخترای گلم"
هرموقع یه دستفروش دیگه میاد، این پیرمرد میشینه یه گوشه و دیگه تبلیغ اسکاچهاش رو نمیکنه
نمیدونم دلیل واقعیش چیه ولی دلم میخواد انقدر پول داشته باشم که بتونم به اندازهی همهی اسکاچهاش یا حتی بیشتر بهش پول بدم...و این حس رو فقط به اون ندارم...برای اونایی که میان توی اتوبوس و ساز میزنن و حال همه رو خوب میکنن...برای اون بچههایی که میان آدامس بفروشن...اون خانمایی که اسکاچهای دستبافشون رو میارن...دلم میخواد به همهی همهشون کمک کنم، نه برای یه بار، بلکه کاری کنم که زندگیشون انقدر خوب بشه که حداقل دیگه لازم نباشه اینطوری زحمت بکشن
شاید داشتن همچین احساساتی به نظر بعضیا عجیب بیاد ولی دیدن همچین آدمایی من رو یاد یکی از دعاهایی که هرروز صبح توی پیشدبستانی میکردیم میندازه : خدایا کاری کن هیچ آدمی فقیر و نیازمند نباشه
یعنی میشه خدا زودتر این دعامون رو برآورده کنه؟ یعنی میشه زودتر دنیا جوری بشه که پیرمردی که به جای استراحت و افتخار به ثمرهی زندگیش، دستفروشی میکنه، دیگه مجبور نباشه این کار رو کنه...دنیایی که توی اون لازم نباشه بچهها به جای بازی کردن و مدرسه رفتن، دستفروشی کنن، دنیایی که خانم های با استعداد بخاطر استعدادشون تشویق و حمایت بشن نه اینکه بدون دیده شدن فقط سعی کنن توی اتوبوس دستسازههاشون رو بسازن
نمیدونم ولی یکی از اهداف زندگیم اینه که کمک کنم حتی شده یک قدم به دنیای اینطوری نزدیک تر بشیم...
