ورودی دانشکده

جشن فارغ‌التحصيلی... هیچوقت فکرش رو نمی‌کردم قراره یه روز همه بچه‌های کلاس توی ورودی دانشکده بایستن و با لباس فارغ‌التحصيلی عکس بگیرن و من توی اون عکس نباشم :)

کفش‌هایی که دقیقا یک سال پیش خریدم، حتی یک بار هم نپوشیدمش چون می‌خواستم اولین توی جشن بپوشم

حیف...

🍀 یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۵ 🍀 0:35 🍀 ♡ 🍀 🍀

یکشنبه ۲

یک مسیر دیگه هم به بن بست خورد

و دارم به یکشنبه که به اون پول نیاز دارم نزدیک‌تر میشم

واقعا زیاد نیست‌ها... ولی نمی‌دونم چرا نمیشه..

خدایا خواهش می‌کنم خودت هرچی خیر و صلاحه جلوی پام بذار💛

🍀 پنجشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۵ 🍀 21:51 🍀 ♡ 🍀 🍀

یکشنبه...

این پنج تومن رو جور کنم و این قضیه به خیر و خوشی بگذره

قول میدم توی مهر به خودم و مامان و بابا یه جایزه حسابی بدم 😭

🍀 پنجشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۵ 🍀 15:35 🍀 ♡ 🍀 🍀

واقعا دلم نمی‌خواست همچین چیزهایی رو اینجا بنویسم

ولی به عنوان یک صحبت خودمونی بین من و شمایی که وبلاگ من رو می‌خونین..

میشه اگر راهی یا جایی رو می‌شناسین، که وام یا درآمد سریع داشته باشه... در حدی که بتونم توی دو سه روز پنج میلیون جور کنم.. بهم معرفی کنین؟

خیلی جاها رو امتحان کردم

برای پروژه‌های فریلنسری پیشنهاد دادم ولی هیچکدوم جواب نداد

چیز خاصی هم ندارم که بتونم برای فروش بذارم توی دیوار

از نوشتن چنین چیزی در اینجا واقعا شرمنده‌ام..

ولی اگر راهی سراغ دارین... هرچی که باشه، ممنون می‌شم کمکم کنین

من از بعد جنگ هیچ حقوقی نگرفتم و قراره توی مهر حقوق این مدت رو بگیرم.. ولی این ۵ تومن رو باید زود جور کنم

خواهش می‌کنم اگر راهی سراغ دارین..بهم بگین

🍀 پنجشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۵ 🍀 1:30 🍀 ♡ 🍀 🍀

نگرانی ها

گاهی احساس می کنم جسم و روحم دیگه توان تحمل این همه نگرانی رو نداره...

چرا بابا انقدر لاغر شده؟... کاش این عادت پنهون کاری توی خانواده ما وجود نداشت... یهویی میاد میگه امشب اشتها ندارم هیچی نمی تونم بخورم

خب آخه چرا... توی این 22 سال عمرم، این روزهای اخیر برای اولین بار این حرف رو از بابا شنیدم، بابا در هر شرایطی هرطوری که شده غذاش رو با اشتها میخورد طوری که ماهم از دیدن غذا خوردنش دوباره گرسنه می شدیم.

با این کارهاش فقط من رو نگران و نگران تر میکنه

چه کاری ازم بر میاد؟ اگه ازش بپرسیم جوابی نمیده

فکر می کردم لاغر شدنش بخاطر اضطراب و.. باشه و همینطور بخاطر از دست دادن مامانش

زیر بار آزمایش دادن نمیره... فقط یه بار مامان مجبورش کرد بره دکتر و وقتی برگشت بخاطر پول ویزیتی که داده بود کلی با مامان دعوا کرد

اینکه همه این ها رو می بینم و کاری ازم بر نمیاد عمیقا قلبم رو می شکونه...

آرزومه بابا دوباره مثل قدیم ها بشه... بخنده و باهامون شوخی کنه، باهم بریم سفر و کلی خوش بگذرونیم

این ورژن جدید بابا رو.. معلومه که دوست دارم، من هرچی هم که بشه عاشق بابامم

ولی جوری که از من و مامان فاصله می گیره... پنهون کاری میکنه و با مامان بداخلاقی میکنه... امیدوارم زودتر دوباره همون آدم قبلی بشه :)

🍀 سه شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۵ 🍀 22:36 🍀 ♡ 🍀 🍀

جشن فارغ‌التحصیلی

فردا جشن فارغ‌التحصیلیه :)

و من قرار نیست شرکت کنم..

توی دنیای موازی، امشب از ذوق فردا خوابم نمی‌برد

لباس‌هام رو اتو و آماده کرده بودم، کفش‌هام رو واکس زده بودم

احتمالا داشتم به مامان می‌گفتم کدوم لباسش رو بپوشه و اونکه خودش میخواد بپوشه رو نپوشه ><

از پارسال ویدیوهای مختلف جشن فارغ‌التحصیلی رو برای خودم سیو کرده بودم، دو ماه پیش لباسی که می‌خواستم بپوشم رو هم خریدم... خیلی براش ذوق داشتم... خیلی خیلی زیاد

فکر می‌کردم این جشن، مامان و بابا رو هم خوشحال می‌کنه

روزی که بابا گفت ما که نمیایم، خودت با بی آر تی برو.. اون حرف عمیقا دلم رو شکوند

باید بهش حق بدم.. نه؟ پدر و مادرِ بابا هم به این چیزا اهمیت نمی‌دادن..

و در نهایت همه اتفاق‌هایی که کنار هم قرار گرفتن و باعث شدن نتونم جشن فردا رو برم.. بخاطر همشون ناراحتم

می‌دونم این جشن چیز خاصی نبود.. دوتا عکس با لباس قرمز و مشکی فارغ‌التحصیلی و یه کاغذ لوله شده.. خودم می‌دونم

ولی خب منم همین چیزهای کوچیک رو می‌خواستم.. حداقل می‌خواستم توی آخرین عکس دسته جمعی با بچه‌ها باشم

یا عکسم با لباس فارغ‌التحصیلی کنار مامان و بابا... بارها و بارها تصورش کرده بودم

از پارسال که آلبوم مهد کودک رو پیدا کردم، عکس فارغ‌التحصیلی اون موقع‌ام رو کنار گذاشته بودم که بذارمش کنار عکس فارغ‌التحصیلی دانشگاهم..

ولی نشد دیگه... این بار نشد

شاید دفعه بعد، با یه جشن بهتر توی یه دانشگاه بهتر همه اینا جبران بشن

🍀 دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۵ 🍀 21:6 🍀 ♡ 🍀 🍀

روز اول

تصمیم‌ گرفتم با چندین برابر بیشتر از توانم تلاش کنم

امروز اولین روز بود و واقعا این کار رو کردم

نمی‌دونم آخر این مسیر به کجا می‌رسه

نمی‌دونم ممکنه پشیمون بشم یا نه

ولی ترجیح میدم فعلا به این چیزا فکر نکنم، ادامه می‌دم و می‌رسم..

نمی‌تونم بخاطر ترس از پشیمون شدن، قید کل مسیر رو بزنم

کی میدونه، اصلا شاید این تصمیم به بهترین تصمیم زندگیم تبدیل بشه ؛)

🍀 شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۵ 🍀 22:29 🍀 ♡ 🍀 🍀

چند ماه

دیگه به این نتیجه رسیدم که چاره‌ای جز تلاش با چند برابر بیشتر از توانم ندارم

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، فهمیدم بین کار و درس باید یکی رو انتخاب کنم و درس رو انتخاب کردم

درمورد کار و درآمد، تصمیم گرفتم یه مدت دوباره مثل بچگی‌هام به بابا اعتماد کنم و منتظر بمونم کارهاش درست بشه

متاسفانه این مدت فهمیدم نمی‌تونم کار و درس رو باهم به بهترین شکل انجام بدم، یا باید از درس بزنم برای کار و یا برعکس...و این باعث میشه هردوشون به خوبی پیش نرن

فعلا اولویتم درس و رسیدن به هدفمه

پس این چند ماه باقی مونده رو با چند برابر تلاش می‌گذرونم

🍀 جمعه سیزدهم شهریور ۱۴۰۵ 🍀 22:39 🍀 ♡ 🍀 🍀

دوست خوب...

گاهی دلم برای هانه تنگ میشه...

بهترین روزهای دانشگاه رو کنار هم گذروندیم

به یکی از با ارزش‌ترین آدم‌‌های زندگیم تبدیل شده بود

ولی یهو...

اعتقاداتش رو به من ترجیح داد یا چی؟

چی شد؟

من که به افکار و اعتقادی که داشت توهینی نکردم

می‌دونم اواخر سال گذشته خیلی از دوستی‌ها از هم پاشیدن

ولی هانه برای من فرق داشت، من می‌دونستم چقدر خوش‌قلب و مهربونه، مهم نبود اگه افکارش با من فرق داره.. من حاضر بودم کنارش بمونم

ولی اون چی...

چطور‌ تونست قید این همه خاطره رو بزنه

ترم آخر، بدون اینکه حتی یک بار هم به هم پیام بدیم گذشت

مایی که کل روز رو باهم می‌گذروندیم

از صبحونه تا ناهار و عصرونه، حتی شب‌هایی که توی میت باهم درس می‌خوندیم

انقدر براش آدم بی‌ارزشی بودم؟

انقدری که یهو بدون هیچ حرف و توهینی، تصمیم گرفت دیگه جواب پیام‌هام رو نده.. انگار اصلا من رو نمی‌شناسه؟

🍀 چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵ 🍀 1:28 🍀 ♡ 🍀 🍀

این روزها

پارسال همین موقع‌ها، خیلی خوشحال بودم چون فکر می‌کردم با گذر زمان، بهش نزدیک و نزدیک‌تر میشم

ولی چند ماهه که هرروز دورتر و دورتر می‌شم

گاهی به خودم میگم، نه... تو نباید همچین آرزویی داشته باشی، یه نگاه به وضع خانواده‌ات بنداز.. چطور میتونی همچین چیزی بخوای..

ولی کلا برام عجیبه.. چرا یهو همه چی سخت‌تر شد

روزی که اون دندونم شکست خیلی ناراحت بودم ولی به خودم گفتم غصه نخور، فعلا چیزی نیست، دندون که مهم نیست بعدا درستش میکنی..اوضاع ممکنه سخت‌تر بشه، یه دندون که چیزی نیست

آره... اونقدر اتفاق‌های مختلف افتاد که واقعا دیگه دوتا دندون شکسته‌ای که پول درست کردنشون رو ندارم، برام اهمیتی ندارن

در کنار همه‌ی‌ اتفاق‌های عجیب...

حالا خونه‌ی مامان‌بزرگ رو هم دارن ازمون می‌گیرن

جایی که ۱۹ سال با مامان‌بزرگم خاطره ساختیم... قراره دیگه هیچوقت اونجارو نبینم

این روزهای سخت قراره تا کجا ادامه پیدا کنن؟

نا‌شکری نمی‌کنم.. نه..

مامان و بابا سالمن و کنارم هستن.. همین بزرگ‌ترین نعمت توی زندگیمه

ولی به هر حال... نمی‌دونم تا کجا می‌تونم این روزها رو تحمل کنم

🍀 چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۵ 🍀 1:19 🍀 ♡ 🍀 🍀