:''

الان داشتم پستای قبلی وب رو نگاه میکردم و چشمم افتاد به این پست...

اصلا یادم نبود که اینو اینجا نوشته بودم...

اون پست مال ۲۳ بهمنه... ۲۳ اسفند..‌۲۳ فروردین...ولی

۲۳ اردیبهشت دیگه نبودی...

و من تا آخرین روز زندگیم باور نمیکنم که تو دیگه نیستی

🍀 یکشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۳ 🍀 19:0 🍀 ♡ 🍀 🍀

تابستون

وقتی همه از گرما غر میزنن تنها کسی که غر نمیزنه منم و ازش لذت میبرم، چرا؟ چون این گرمای طاقت فرسا معنیش اینه که الان وسط تابستونیم. من همیشه از لحظه‌ لحظه‌ی تابستون لذت بردم درنتیجه معتقدم تحمل گرما هم بخشی از لذت بردن از تابستونه

حس خوبی که وقتی جلوی باد کولر وایمیسی تجربه میکنی

حس خوردن بستنی توی گرما

حس خوردن میوه‌های خنک و خوشمزه تابستونی

و ...

اینارو فقط توی تابستون میشه تجربه کرد و اصلا بخاطر همین گرماست که این کارا فقط توی تابستون حال میده (البته به شخصه از خوردن بستنی وسط برف هم لذت میبرم 😂)

خلاصه که گرچه خیلی گرمایی هستم ولیییی گرمای تابستون رو دوست دارم چون داره بهم ثابت میکنه که الان تابستونه و وقت خوش گذروندنه 🥹😂🍉

🍀 یکشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۳ 🍀 18:46 🍀 ♡ 🍀 🍀

همینطوری

یهویی دلم خواست بیام بنویسم ولی چیز خاصی برای نوشتن به ذهنم نمیاد

همین که الان تابستونه و میتونم هرکاری دوست دارم بکنم (درواقع میتونم هیچ کاری نکنم 😁) همین برای خوشحال کردنم کافیه :)

دوستام بالاخره امروز بعد از دو سال پشت کنکور موندن، آخرین کنکورشون رو هم دادن...امیدوارم همه‌ی کنکوریا موفق بشن 🍀

من از کنکور و روزایی که براش میخوندم خاطره های خیلی خوبی دارم و تازه وقتی رفتم دانشگاه فهمیدم چقدر زندگیم قبل از دانشگاه رفتن خوب بود...

راستی قبل از اینکه دیر بشه یه بار باید بیام حسابی از دانشگاه غر بزنم و اینجا بنویسم که یادم بمونه :)

و امروز بالاخره تونستم بازی‌ای که خیلی دنبالش میگشتم رو نصب کنم 😁

همین :) چیز دیگه‌ای به ذهنم نمیاد 🤍

🍀 جمعه بیست و دوم تیر ۱۴۰۳ 🍀 23:43 🍀 ♡ 🍀 🍀

عبور

داشتم نوشته های قدیم وبلاگ رو میخوندم...فهمیدم چقدر وقتایی که حوصله نداشتم مدل نوشتنم با الان فرق داشته..

از اینکه اون روزا رو اینجا نوشتم خیلی خوشحالم، باعث شد یادم بیاد چه چیزایی رو پشت سر گذاشتم

اصلا وقتی به یک سال گذشته نگاه میکنم میبینم توی همین یک سال چقدر اتفاقای عجیب و غیر منتظره افتاده

و چیزی که از همه عجیب تره اینه که

من از اون روزای سخت تابستون پارسال گذشتم

از اون یک ماه سخت شهریور پارسال توی بیمارستان گذشتم

از از دست دادن بهترین دوستم گذشتم

از اینکه دیگه نمیتونستم تنیسی که همه‌ی زندگیم بود بازی کنم..گذشتم

و از خیلی اتفاقای دیگه گذشتم..

ولی انگار از دنیا رفتن کسی که مثل مامانم بود مثل یه تیر خلاص میموند..

انگار هیچ جوره نمیتونم ازش عبور کنم و پشت سر بذارمش...

🍀 چهارشنبه بیستم تیر ۱۴۰۳ 🍀 21:49 🍀 ♡ 🍀 🍀

تابستون

تابستونی که انقدر ذوقشو داشتم بالاخره رسیده 😃

امسال (سال تحصیلی) پر از اتفاقای جورواجور بود و واقعا خستم کرد..انقدر که احساس میکنم اگه کل این سه ماه رو بخوابم هم کافی نیست :)

این مدت همه‌ی پستای وبلاگم رو موقع دلتنگی هام برای مامان‌جون نوشتم و بیشترش رو ثبت موقت زدم.. دیروز دقیقا دو ماه از رفتنش گذشت و امسال اولین تابستونیه که اون دیگه پیشم نیست

همیشه از ۳ ماه تابستون ۲ ماه و نیمش پیشش بودم...توی همه‌ی این ۲۰ سال زندگیم همه‌ی تابستونا همینطوری بوده و هیچوقت ازش خسته نشدم ولی امسال...قراره اولین تابستون بدون اون رو بگذرونم...

🍀 سه شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۳ 🍀 0:23 🍀 ♡ 🍀 🍀