دلتنگی برای کسی که ندیدیش

احتمالا آخرین شب امساله که خونه مامان بزرگیم :)

فردا قراره بریم و انگار هرچقدرم که بزرگ بشم این غم رفتن از خونه مامان بزرگم برام عادی نمیشه

بیشتر از همه جاهای دیگه‌‌، هر گوشه ی این خونه برام پر از خاطره‌ست، خاطره هایی که از ۲ ۳ سالگی تا الآن توی ذهنم موندن 🩷

هر بار میایم اینجا همه از آقاجونی که هیچوقت ندیدمش تعریف می‌کنن

با اینکه ۲۵ ساله رفته ولی انقدر ازش خاطره دارن که هیچوقت تعریفاشون تکراری نمیشه

انقدر درموردش شنیدم که حس میکنم خودم هم از نزدیک دیدمش و اون خاطره ها رو تجربه کردم...

یادمه چند سال پیش خواب دیدم اومدیم خونه ی مامان بزرگم اونم اینجا بود و توی پله ها نشسته بود، مثل تعریفای بقیه تو دستش یه کیسه پر از بستنی بود و صدام کرد و دوتا بستنی قیفی شکلاتی که خیلی دوست دارم داد بهم

بعد از اون خواب، همیشه توی همین‌ پله ها تصورش میکنم و دلم براش تنگ میشه

عجیبه که آدم دلش برای کسی که هیچوقت ندیدتش تنگ بشه ولی یجوریه انگار من بیشتر از اونایی که یه عمر با آقاجون زندگی کردن‌، دلتنگش میشم 🍃

‌

مامان بزرگم هم از امشب داره گریه میکنه که شما فردا برین من دوباره تنها میشم

اونم بعد از ۲۵ سال به نبودن آقاجون عادت نکرده...

ولی امیدوارم خدا برامون نگهش داره

مادربزرگم تنها دلیلیه که باعث میشه دور هم جمع بشیم

شاید گاهی با حرفاش اذیتمون کنه

شاید من رو به عنوان نوه ی آخرش کمتر از همه دوست داشته باشه

ولی من با اینکه نشون نمیدم ولی بیشتر از همه ی نوه هاش دوستش دارم

یکی از آرزوهایی که از بچگی تا الآن داشتم این بود که یه بار محکم بغلش کنم و اونم من رو بغل کنه...

حیف که هیچوقت نشده بغلش کنم...

کاش یه روزی بتونم به این آرزو برسم، یه روز بیاد که دوباره منو دوست داشته باشه و بازم مثل قدیما دقیقا شبیه مادربزرگای واقعی باهام رفتار کنه

مثل اون موقع که بهم بافتنی یاد می‌داد و کلی ازم تعریف می‌کرد که چقدر استعدادم توی بافتنی خوبه 🧶

ولی حتی اگه مثل اون موقع نباشه هم بازم دوستش دارم ♡

‌

این چند روز اینجا خوش گذشت :)

اصلا مگه میشه توی این خونه‌ی گرم و نرم، کنار مامان‌بزرگم بهم خوش نگذره؟

مهم ترین دلیل خوش‌ گذشتن این بود که با نوه ی کوچولو و گوگولی خالم یه عالمه بازی کردیم و کلی دوست شدیم 🧸

🍀 دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۲ 🍀 23:45 🍀 ♡ 🍀 🍀