۱۴۰۲ :)

فردا که بیام اینجا بنویسم، سال ۱۴۰۲ تموم شده :)

نمیدونم چرا امسال انقدر سخت بود، انگار میخواست با سختی هاش بهم کلی درس جدید بده و یه ورژن پخته تر و با تجربه تر ازم بسازه

خلاصه که امسال کلی باعث شد بزرگ بشم

امیدوارم سال ۱۴۰۳ از هر نظر بهتر از ۱۴۰۲ باشه

امیدوارم آخر سال ۱۴۰۳ بیام بنویسم "امسال خیلی خیلی خوب بود"

و سال ها بعد بنویسم "اتفاق خوبی که توی ۱۴۰۳ افتاد، باعث خوشبختی الانم شد"

وقتی به ۱۰ سال گذشته ی زندگیم نگاه میکنم میبینم پر از اتفاقای مختلف بوده، اتفاقای غیر منتظره‌ای که خیلیاش خوب بوده و بعضی هاش هم بد

برای همین برای ده سال بعدی زندگیم که قراره ده روز دیگه شروع بشه هیجان دارم

میدونم قراره چقدر اتفاقای خوب و بد رو پشت سر بذارم

ولی امیدوارم موقعی که ۱۰ روز به ۳۰ سالگیم مونده بود، مثل همین الان وقتی به دهه ی قبلی زندگیم فکر کردم، به خودم افتخار کنم و اون موقع کنار آدمایی باشم که دوستشون دارم و از صمیم قلبم احساس خوشبختی کنم 🤍🩷

‌

و خطاب به خودم

"✨️ 🩷

امسال هم مثل ۱۹ سال گذشته ی زندگیت، قوی بمون

قوی تر از قبل شو

و

خوشحال تر از قبل باش

هیچی مهم تر از خوشحال بودنت نیست 🧚🏻‍♀️🍀"

‌‌

‌

🍀🩷 سال نوی همگی مبارک 🧚🏻‍♀️✨️

کلی آرزوی خوب واسه ی همه 🫶🏻🌙🤍

🍀 سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲ 🍀 23:48 🍀 ♡ 🍀 🍀

گذشته

الان دوباره دارم به آهنگی ده سال پیش توی ماشین گوش میدادم، گوش میدم...

یادمه یه روز بارونی بود و داشتیم با مامان و بابا می‌رفتیم اون پاساژی که طبقه بالاش رستوران گردون داشت

اون موقع داشتم به این فکر میکردم که این روزا آخرین روزاییه که سنم یه رقمیه، چند وقت دیگه ۱۰ سالم میشه و دیگه سنم یه رقمی نیست..

حالا...آخرین روزاییه که یدونه یک اول سنم دارم، بعدش قراره به جای یک، دو بیاد..

وقتی به اتفاقایی که توی این ده سال افتاد فکر میکنم یه حس عجیبی پیدا میکنم

خیلی ها ده سال رو بدون هیچ تغییر بزرگی میگذرونن

توی یه خونه...یه شهر...بدون هیچ اتفاق بزرگی

ولی برای من از همون ماه های اول ده سالگی اتفاقای بزرگ زندگیم شروع شدن...

سال ۹۶ سالی بود که وقتی بهش فکر میکنم به خودم افتخار میکنم که انقدر خوب از پسش بر اومدم

تا دو سه سال پیش تقریباً هر شب دلم تنگ میشد و گریه میکردم

یه مدته دیگه به اندازه قبل به فکر اون روزا نمیفتم اما به این معنی نیست که دلم تنگ نشده، مامان و بابا خیلی راحت باهاش کنار اومدن

حتی از اون اتفاق خوشحالن

با خوشحالی میگن خداروشکر که اون اتفاق افتاد

اونا هیچوقت سعی نکردن بفهمن چقدر برای من سخت بود

اهمیت نمیدن که توی سه چهار روز چه چیزایی رو از دست دادم و با چه چیزایی برای همیشه خداحافظی کردم

یه وقتایی به این فکرمیکنم اگه اون اتفاق نیفتاد چی میشد

اگه اون اتفاق من رو یه آدم دیگه نمیکرد، الان کجا بودم و داشتم چی کار میکردم

احتمالا الان توی اتاق قشنگم روی روتختی رنگی رنگیم دراز کشیده بودم و داشتم به این فکر میکردم که فردا که دوستام رو می‌بینم با هم چیا بگیم و چی کارا کنیم...

یا اینکه داشتم فکر میکردم فردا که با مامان میریم "اونجا" برای عید خرید کنیم، چیا باید بخریم...

‌

نسبت به اون موقع انقدر عوض شدم که دیگه درست یادم نمیاد چه جور آدمی بودم

اگه همونطوری بزرگ میشدم چه جور آدمی میشدم؟

جواب این سوال رو هیچوقت پیدا نمی‌کنم

ولی خطاب به خود قدیمیم:

خیلی دلم برات تنگ شده

خاطره هات هنوزم خوشحالم میکنن

وقتی میرم یه جایی که یه ذره شبیه اون جاهاییه که تو اون موقع ها رفتی، خوشحال میشم و حس خوبی میگیرم

دلم تنگ شده...

برای اون روزا، اون خاطره ها

برای همه ی اون چیزایی که حتی وقت نکردم ازشون درست حسابی خداحافظی کنم...

🍀 پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲ 🍀 1:1 🍀 ♡ 🍀 🍀

آهنگای قدیمی

چند روز پیش آهنگایی که وقتی ۸ ۹ سالم بود بابا توی ماشین میذاشت رو پیدا کردم

درواقع رفتم دنبال قدیمی ترین آلبومای فرزاد فرزین گشتم و بالاخره اون آلبومی که اون سال اومده بود و بابام چون خیلی آهنگاش رو دوست داشت توی ماشین میذاشت، پیدا کردم

گوش کردن بهشون واقعا حس خوبی بهم میده

خیابون های قشنگ اون شهری که دیگه هیچوقت بهش برنمیگردم میاد تو ذهنم

اون سالا فکر میکردم همه چی خیلی عادی ادامه پیدا میکنه

منم مثل بقیه دوستام همیشه همونجا میمونم و مجبور‌ نمیشم با دوستام، با اون شهر و با چیزایی که برام خیلی عزیز بودن خداحافظی کنم...

بخاطر این چیزا گاهی وقتی به این آهنگا گوش میدم گریه‌م میگیره

ولی انگار حس و حال خوب اون موقع‌م توی این آهنگا مونده و وقتی دوباره بهشون گوش میدم همون حس خوب روزای بچگیم بهم منتقل میشه :)🌠

🍀 سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۲ 🍀 0:20 🍀 ♡ 🍀 🍀

شکوفه

بعد از کلی وقت دوباره اومدم بنویسم :)

از اون روزی که برف اومد دیگه چیزی ننوشتم

چند هفته پیش با اینکه اصلا انتظارش رو نداشتیم ولی یه عالمه برف اومد

توی دانشگاه وقتی برف میاد اصلا انگار یه شهر دیگه میشه

همه جاش قشنگ میشه، از درختای کاج گرفته تا زمینای خالی و چمن کنار دریاچه

با چندتا از بچه ها رفتیم برف بازی و سر تا پای هممون خیس شد

برف بازی با بقیه بچه های کلاس باعث شد یاد دوستای پارسالم بیفتم...دوستی‌ای که فکر میکردیم تا ابد پایداره ولی حتی یک سالم دووم نیاورد

روزی که برف میبارید با مامان و بابا رفتیم بیرون و توی برف ها راه رفتیم، خیلی خیلی حس خوبی داشت ❄

قبل از اینکه برف بیاد بعضی از درختای دانشگاه شکوفه داده بودن

با اینکه روشون برف نشسته بود ولی هیچکدومشون نریختن و حتی هنوزم تازه و سرحالن 🥹

این روزا هم دانشگاه توی شکوفه غرق شده و زیباییش رو‌ نمیشه توصیف کرد 🥹🌸💕

🍀 دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۲ 🍀 23:47 🍀 ♡ 🍀 🍀

برف...

بالاخره برف تصمیم گرفت یه سری هم به اصفهان بزنه

از صبح تا حالا داره میاد و هنوز باورم نشده🥹

🍀 دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲ 🍀 0:6 🍀 ♡ 🍀 🍀

نیمه شعبان

امروز با هانه خیلی اتفاقی فهمیدیم یه جایی توی دانشگاه برای نیمه شعبان جشنه و ما هم بهشون پیوستیم

خوش گذشتتت

هات چاکلت خوردیم و بهمون فشفشه دادن😂

یاد جشنای مدرسه افتادم

آخرشم دوتایی عکس گرفتیم و برامون چاپش کردن

بعدشم کلاس اندیشه اسلامی داشتم، با استادی که گفته هر جلسه میپرسه

و‌ بعدش هم توی سرمای خیلی خیلی زیاد، ساعت ۷ شب رسیدم‌ خونه

و به این ترتیب اولین هفته ی ترم ۴ به خوبی و خوشی تموم شد :)

وقتی هم رسیدم خونه یه مهمون کوچولو خونمون بود و در رو برام باز کرد و بعدشم با هم کلب بازی کردیم و خوش گذروندیم:))

🍀 چهارشنبه دوم اسفند ۱۴۰۲ 🍀 0:2 🍀 ♡ 🍀 🍀