گذشته

الان دوباره دارم به آهنگی ده سال پیش توی ماشین گوش میدادم، گوش میدم...

یادمه یه روز بارونی بود و داشتیم با مامان و بابا می‌رفتیم اون پاساژی که طبقه بالاش رستوران گردون داشت

اون موقع داشتم به این فکر میکردم که این روزا آخرین روزاییه که سنم یه رقمیه، چند وقت دیگه ۱۰ سالم میشه و دیگه سنم یه رقمی نیست..

حالا...آخرین روزاییه که یدونه یک اول سنم دارم، بعدش قراره به جای یک، دو بیاد..

وقتی به اتفاقایی که توی این ده سال افتاد فکر میکنم یه حس عجیبی پیدا میکنم

خیلی ها ده سال رو بدون هیچ تغییر بزرگی میگذرونن

توی یه خونه...یه شهر...بدون هیچ اتفاق بزرگی

ولی برای من از همون ماه های اول ده سالگی اتفاقای بزرگ زندگیم شروع شدن...

سال ۹۶ سالی بود که وقتی بهش فکر میکنم به خودم افتخار میکنم که انقدر خوب از پسش بر اومدم

تا دو سه سال پیش تقریباً هر شب دلم تنگ میشد و گریه میکردم

یه مدته دیگه به اندازه قبل به فکر اون روزا نمیفتم اما به این معنی نیست که دلم تنگ نشده، مامان و بابا خیلی راحت باهاش کنار اومدن

حتی از اون اتفاق خوشحالن

با خوشحالی میگن خداروشکر که اون اتفاق افتاد

اونا هیچوقت سعی نکردن بفهمن چقدر برای من سخت بود

اهمیت نمیدن که توی سه چهار روز چه چیزایی رو از دست دادم و با چه چیزایی برای همیشه خداحافظی کردم

یه وقتایی به این فکرمیکنم اگه اون اتفاق نیفتاد چی میشد

اگه اون اتفاق من رو یه آدم دیگه نمیکرد، الان کجا بودم و داشتم چی کار میکردم

احتمالا الان توی اتاق قشنگم روی روتختی رنگی رنگیم دراز کشیده بودم و داشتم به این فکر میکردم که فردا که دوستام رو می‌بینم با هم چیا بگیم و چی کارا کنیم...

یا اینکه داشتم فکر میکردم فردا که با مامان میریم "اونجا" برای عید خرید کنیم، چیا باید بخریم...

‌

نسبت به اون موقع انقدر عوض شدم که دیگه درست یادم نمیاد چه جور آدمی بودم

اگه همونطوری بزرگ میشدم چه جور آدمی میشدم؟

جواب این سوال رو هیچوقت پیدا نمی‌کنم

ولی خطاب به خود قدیمیم:

خیلی دلم برات تنگ شده

خاطره هات هنوزم خوشحالم میکنن

وقتی میرم یه جایی که یه ذره شبیه اون جاهاییه که تو اون موقع ها رفتی، خوشحال میشم و حس خوبی میگیرم

دلم تنگ شده...

برای اون روزا، اون خاطره ها

برای همه ی اون چیزایی که حتی وقت نکردم ازشون درست حسابی خداحافظی کنم...

🍀 پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲ 🍀 1:1 🍀 ♡ 🍀 🍀