خیال

خیلی جدی داشتم فکر می‌کردم امسال برای نوروز یه سبزه هم برای مامان‌جونی سبز کنیم، همیشه میگه سبزه‌های ما خیلی خوشگل میشن

حتی به این فکر کردم که روزی که برای نوروز می‌ریم دیدنش چه لباسی بپوشم

از اون طرف داشتم با خودم می‌گفتم این سری که رفتیم حتما بهش بگم برام شیربرنج درست کنه

‌

آره.. فکر کنم جدی جدی دیوونه شدم

نوروز پیش رو، میشه دومین نوروزی که دیگه پیشمون نیست

دو سال گذشته و من هنوزم باور نکردم..

یعنی واقعا، من قراره بقیه عمرم رو بدون مامان بزرگم سپری کنم؟ یعنی دیگه هیچوقت نمی‌تونم ببینمش؟ چطوری اینو باور کنم...

هیچوقت نمی‌تونم باور کنم... ظهر اون روز باهات خداحافظی کردم، گفتم ناراحت نباشین.. آخر هفته دوباره میایم ولی

فردا صبحش فهمیدم برای همیشه از پیشمون رفتی...

آخه چطور ممکنه..

🍀 جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ 🍀 1:22 🍀 ♡ 🍀 🍀