آرزو

مثل یه طنابه که برای پاره نشدنش دارم بیشتر از توانم تلاش می‌کنم

یه وقتایی به خودم می‌گم تو که بیخیال رویای بچگی‌هات شدی، تو که انقدر راحت در برابرش تسلیم شدی و فقط مسیر معمولی‌ای که بقیه رفته بودن رو رفتی، پس چرا این سری بیخیال نمیشی، چرا با اینکه هیچکس باهات موافق نیست، هیچکس تشویقت نمی‌کنه... با اینکه میدونی چقدر رسیدن بهش سخته... پس چرا بیخیال نمیشی؟ چرا این بار انقدر لجباز شدی؟ چرا می‌خوای هرکاری از دستت بر میاد بکنی که بشه؟

وضع زندگیتون رو نمی‌بینی؟ تو حتی نباید به خودت اجازه بدی که همچین رویایی داشته باشی..

آره، اینا چیزاییه که گاهی (بیشتر موقع‌ها) به خودم می‌گم

ولی وقتی به الانم نگاه می‌کنم می‌بینم اگه چهار پنج سال پیش بیخیال نشده بودم.. اگه فقط یک سال جنگیده بودم و بهش رسیده بودم.. الان خیلی خیلی خوشحال تر بودم

واسه‌ی همین

این بار نمی‌خوام جا بزنم، مهم نیست اگه مجبور بشم هر شب قبل از خواب گریه کنم،‌ می‌خوای به دریای ۱۳ ساله ثابت کنم که اشکالی نداره اگه رویاهای بزرگ داشته باشی، تو به رویاهات می‌رسی چون لیاقتش رو داری

از الان تا یک سال و دو سه ماه آینده..

می‌دونم چقدر قراره سخت باشه، چقدر قراره گریه کنم، چقدر قراره ناامید بشم ولی.. جا نمی‌زنم... این بار هیچ‌جوره بیخیال نمی‌شم.. من بهش می‌رسم 🍀

🍀 شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴ 🍀 23:5 🍀 ♡ 🍀 🍀