یک سال؟

تصمیم گرفتم دوباره برگردم و بنویسم..

اون روزی که مامان‌جونی رفت، دو روز بعدش امتحان داشتم و همزمان شد با مراسم خاکسپاری و در نهایت اون درس رو حذف کردم

حالا بعد از یک سال و نیم دوباره درس و برداشتم و امروز امتحان اون درس رو دادم..

هر لحظه خوندن این درس برام مثل عذاب بود.. هر لحظه‌اش خاطره‌ی آخرین دیدار با مامان‌جونی رو زنده می‌کرد

- بیشتر میموندین...

- ناراحت نباشین، آخر هفته بازم میایم...

ولی آخر هفته‌ای در کار نبود

درست روز بعدش از پیشمون رفت

و احساسی که این روزا داشتم، دردی که احساس کردم درست مثل اون روز اول بود

سر امتحان اینطوری بودم که واقعا...؟ دفعه‌ی قبل که داشتم این درسا رو میخوندم پیش مامان‌جونی نشسته بودم ولی این بار اون دیگه توی این دنیا نیست؟ یعنی جدی جدی من تا آخر عمرم دیگه هیچوقت نمی‌بینمش؟..

یه وقتایی به خودم میام و میگم پس کِی می‌خوای باور کنی؟ رفته، واسه همیشه رفته!

ولی نه، بعید میدونم هیچوقت بتونم باور کنم.. هرگز باور نمی‌کنم

🍀 پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴ 🍀 0:52 🍀 ♡ 🍀 🍀