گردش
بالاخره امروز جانان برای اولین بار تنهایی نشست پشت فرمون، اومد دنبال من و با هم رفتیم گردش (گردش=window shopping توی سیتیسنتر)
خیلیی خیلی خوش گذشت
جانان اخیرا خیلی پایهتر از قبل شده🩷
اون روز توی بیمارستان به شوخی بهش گفتم "دیدی انقدر بیرون رفتنمون رو عقب انداختی که آخرش کارم به اینجا کشید و حالا حالا ها نمیتونیم بریم بیرون"
با اینکه شوخی بود ولی الان که بهش فکر میکنم خودم ناراحت میشم که این رو بهش گفتم...کلی چیزای بهتر میتونستم بهش بگم...🥲
امیدوارم اینکه تازگیها خیلی پایه شده، دلیلش اون حرف اون روز من نباشه 🫠
