آخرین شب تابستونی

امشب آخرین شب تابستون توی خونه‌ی مامان‌بزرگِ بدون مامان‌بزرگه

بیشتر از ۴ ماهه که ابن خونه‌ی دنج و قشنگ دیگه هیچ نشونی از رنگ و صفا نداره

برعکس همه‌ی ۱۹ سال گذشته‌ی عمرم که از سه ماه تابستون دو ماه و نیمش رو اینجا گذروندم، امسال فقط چند روز از تابستون توی این خونه گذشت..

توی روزایی که اینجا بودیم بیشتر از هر موقع دیگه‌ای دلم برای وقتایی که صدای تلوزیون انقدر زیاد میکردی که صداش توی کل محله می‌پیچید تنگ شد

دلم برای بعد از ظهرایی که آهنگای رادیو رو گوش میکردی و باهاشون خوابت می‌برد تنگ شد

برای عصرایی که چایی و گز میخوردی و بهم غر میزدی که تو چرا انقدر بد سلیقه‌ای که گز دوست نداری

برای آخر شبایی که هوس بستنی عروسکی میکردی و دور هم بستنی میخوردیم...

پارسال این موقع، یا نه، همین چند ماه پیش، حتی نمیتونستم فکرش رو کنم که این چیزای کوچیک قراره به زودی به خاطره‌هایی که تبدیل بشن که دیگه هیچوقت قرار نیست تجربه‌شون کنم.

این خونه دوتا چراغ پرنور داشت که حالا هردوشون برای همیشه خاموش شدن و دلتنگی ما برای اونا، نه از بین میره و نه کم میشه

🍀 جمعه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۳ 🍀 22:15 🍀 ♡ 🍀 🍀