پناهگاه

با اینکه یه مدته همه‌ی نوشته‌هام رو ثبت موقت زدم ولی تصمیم گرفتم این رو ثبت موقت نکنم، نمیدونم انگار اینطوری بیشتر دلم خالی میشه، انگار اینطوری حرفام رو میشنوی

بیشتر از ۴۰ روز از رفتن نور زندگی خانوادمون میگذره و انگار من تنها کسی‌ام که باور نکردم

به بردیای کوچولو الکی گفتیم رفتی مسافرت

وقتی داشتیم عصات رو میذاشتیم تو کمد دویید اومد گفت پای مامان‌جون دیگه درد نمیکنه؟

همش تهدیدمون میکنه که به وسایلت دست نزنیم چون وقتی برگردی همه رو دعوا میکنی

منم مثل اون باور کردم که رفتی مسافرت، خیلی سال بود که دوست داشتی بری مشهد

همش فکرمیکنم الان رفتی اونجا و چند وقت دیگه برمیگردی‌

‌

‌

وقتی به این فکرمیکنم که من آخرین کسی بودم که توی این دنیا دیدیش

وقتی فکرمیکنم با اینکه این همه از تنها بودنت ناراحت بودی ولی توی آخرین لحظاتت بازم تنها موندی

این فکرا و کلی فکرای دیگه یه سنگینی‌ای روی سینم میذاره که نمیتونم تحملش کنم

نمیتونم نبودنت رو باور کنم

همیشه میترسیدی که اینطوری توی تنهایی بری و همینطوری رفتی

و همش فکرمیکنم اگه فقط یه شب دیگه پیشت مونده بودیم

اگه بیخیال کار و ... شده بودیم و فقط یه شب دیگه پیشت میموندیم، حداقل تو تنهایی نمیرفتی...

🍀 دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳ 🍀 19:55 🍀 ♡ 🍀 🍀