بهتر
امروز خیلی خیلی بهتر بودممم و از این بابت خیلی خوشحالم. الان چند ساله که همیشه بخاطر اینکه حالم خوب بوده خدا رو شکر کردم و الان که دوباره به اون حال خوب چند وقت پیشم برگشتم واقعا خداروشکر میکنم :) ♡
این هفتهای که توی خونه بودم، جدا از اینکه مریض بودم ولی هفتهی خوبی بود مخصوصا عصرا که با مامان و بابا دور هم میشستیم و شیر گرم و هایبای میخوردیم و از چیزای مختلف تعریف میکردیم
بابا از شنبه قراره به یه جای دورتر منتقل بشه و خودش خوشحاله چون خیلی وقت بود دلش میخواست منتقل بشه ولی من به شدت ناراحتم چون دیگه کمتر میبینمش و دیگه نمیتونیم صبحا با همدیگه بریم دانشگاه 🥲
ولی
این روزا ساعتای ۶ و ۷ عصر همش ناخودآگاه میخواستم به مامان بگم پس چرا به مامانجون زنگ نمیزنی؟
یا مثلا همش میخواستم زنگ بزنم ازش بپرسم چرا سرفههام خوب نمیشه، چی بخورم که زودی خوب بشم...
نمیدونم چرا این حس سنگینی رفتنش روی قلبم، حتی یه ذره هم کم نمیشه 🫠🥲
