خداحافظی

ولی مگه این آرزوی زیادی بود؟

با اینکه هرچند وقت یه بار میدیدمت، چرا نتونستم بغلت کنم

همین دیروز بود که با پیرهن قرمزت که خودت بافته بودی توی هال نشسته بودی

و من هرموقع از جلوت رد شدم نگاهت نکردم چون دلم نمیومد ببینمت

میدونستم داری با چشمای رنگی خوشگلت نگاهم میکنی ولی نمیدونم چرا نتونستم نگاهت کنم

فهمیده بودی؟ هرموقع می‌خواستیم برگردیم ازت خداحافظی نمیکردم فقط بهترین و واقعی ترین لبخندم رو بهت میزدم و تو هم میفهمیدی معنیش چیه

ولی چرا دیروز زیر لب گفتم خداحافظ

یعنی قلبم فهمیده بود این آخرین باره؟ 🤍

🍀 یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 🍀 20:3 🍀 ♡ 🍀 🍀

...

اولین بارمه که کسی که برام خیلی عزیزه رو از دست دادم

نباید گریه کنم چون نمیخوام مامانم ببینه که منم اشک میریزم

هنوزم یادمه توی مدرسه میگفتم از رفتن مامان بزرگم میترسم

و حالا اون رفته...

🍀 یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 🍀 19:11 🍀 ♡ 🍀 🍀

آرزو

ده سال میشه؟ یا شایدم بیشتر

بیشتر از ده ساله که آرزو دارم مثل بچگی‌هام بغلت کنم

ولی حالا دیگه اون آرزو هیچوقت قرار نیست برآورده بشه

چون تو یهویی برای همیشه رفتی و من تا ابد دلتنگت میمونم

مامان بزرگ قشنگم، توی اون دنیا هم همیشه خوشحال بمون 🩷

🍀 یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 🍀 17:38 🍀 ♡ 🍀 🍀

:)

از آخرین باری که نوشتم خیلی میگذره

نمیدونم چرا یهویی دیگه نیومدم اینجا چیزی بنویسم

این مدت خیلی عجیب بود

یه روزایی از همیشه امیدوار تر بودم و یه روزایی تبدیل به ناامید ترین ورژن خودم شدم

ولی شاید بخاطر این نیومدم چون چیز زیادی برای نوشتن نبود ✨️

این روزا، روزای سختی‌ان، چندتا اتفاق پیش روم هست که باید توی همشون موفق بشم تا یه قدم به هدفم نزدیک تر بشم

دارم همه‌ی تلاشم رو می‌کنم ولی همش از طرف بقیه ناامید میشم

ولییی این ناامید کردن‌ها قرار نیست تلاش من رو کمتر کنه، مثل همیشه سعی میکنم بهترین خودم رو بذارم 🍀

🍀 پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 🍀 22:9 🍀 ♡ 🍀 🍀